يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

دهکده مک لوهان بالای کوه

از ديشب تا حالا يکريز در تبريز برف باريده. ديروز رفته بوديم ده  آبا و اجداديمان، ديزج.

غروب با بچه ها رفتيم کنار مهران رود و آتش شاخه های کوچک و بزرگ را بيرون کشيديم و با تاخير يک هفته ای البته از جانب من از روی آتش پريديم. حيف که کلمات واصوات، حس آدم را آنطور که دلت می خواهد منتقل نمی کنند. خيلی لوس است که برای آتش بنويسيم: جلز و جلز يا يرای رودخانه: شرشر.

برادرم می گفت: به اندازه يک سال، جيره هوايت را از همين جا می توانی ببری تهران.

گفتم: ای کاش واقعا می شد اين بوی خاک باران خورده  و مه رويايی و نسيمی که می وزد و صدای رودخانه و احساس سبکی و رخوتی که در تنت، دويده می توانستی با خودت ببری بين دود و دم اين هيولا و ماشين ها و آپارتمان ها و سوييت های سی متری اش. کاش اين معيشت نيم بند اجازه می داد و همين جا می مانديم در پناه اينهمه درخت و باد و ماه بالای سرت.

شايد مردمان اينجا، نسبت خود را با پيرامونشان، بدرستی نتوانند بسنجند اما بنظرم می آيد اين آدمها خيلی خوشبخت تر از ما هستند، حداقل آن بخش از روستا که هنوز چندان با مظاهر شهر نياميخته. گرچه حالا تکنولوژی تا کوچه های همين روستا هم پيش آمده. شب که برمی گشتيم بالای کوه، چوپانی را ديديم که با موبايل حرف می زد و گوسفند هايش را هی هی می کرد. لابد سال بعد، چوپان های اينجا روی تخته سنگ با لب تاب هايشان به هر کجای دنيا که بخواهند، سرک خواهند کشيد.

 بله! ما ديروز دهکده مک لوهان را بالای کوه ديديم.

 

...