يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

این ژول ورن ننه مرده
۲۵ اسفند بود. عصر با خيال راحت توی تاکسی لم داده بودم، ساعت ۶ و ۱۰ دقيقه بود. با علم به این که ساعت حرکت قطار ۷ و ۵۵ دقیقه است اما محض اطمينان خاطر بليط قطار را از جيبم درآوردم و ساعت را چک کردم. بليط را دو سه هفته پيش يکی از همکاران لطف کرده بود و برايم گرفته بود. بليط هم که مفتکی باشد آدم معمولا ۶ را ۷ می بيند. هر جور مترو و اتوبوس و تاکسی را بهم گره زدم، ديدم قطار از دستم پريده. با کسی شرط بندی نکرده بودم اما احساس قهرمان هشتاد روز دور دنيا را داشتم. از آن ساعاتی بود که آدم دوست دارد با تمام سنگینیش از عقربه های ثانيه شمار آويزان شود. ۶ و ۳۰ دقيقه بود و من هنوز داشتم در آپارتمانم با زیپ نازنين ساک کشتی می گرفتم. با توجه به ضیق زمان راه پله ها با مسابقات پرش با نيزه عوضی گرفته شده بود. وقتی به کمک نرده ها از روی هفت هشت پله پايين می آمدم، همان بالا پيک موتوری به ذهنم خطور کرد. بله، پيک موتوری می توانست فاگ را به ايستگاه راه آهن برساند.اما اين ژول ورن ننه مرده که مشکل چارشنبه سوری را در هشتاد روز.... نداشت. وقتی با موتور به سمت ایستگاه موعود حرکت کردم احساس ژول ورنی جایش را به احساس داود و جمعه روبان قرمز داد وقتی در میدان مین دوئل می کردند. ورثه های جوان کردار نيک، جهت شادی روح زرتشت انواع و اقسام نارنجک ها را جلوی چرخ موتور منفجر مي کردند. زرتشت اگر اینجا بود چه می کرد؟ شک ندارم که کرکره هر چی نوروز را پایین می کشید.
مقدمه خیلی طولانی شد. فقط می خواستم بگم که نوروز امسال به خاطر یه حواس پرتی هر چی شعر و داستان برای وبلاگ کنار گذاشته بودم جا موند و البته چند تا مصاحبه نوروزی با محمود دولت آبادی و سید علی صالحی و منوچهر آتشی و ابوتراب خسروی و فرزانه طاهری و فریبا وفی و لیلی گلستان و ناهید طباطبایی و عمران صلاحی و عبدالعلی دستغیب و حسین سناپور و امیر حسن چهل تن و چند نفر دیگه، بعد از عید امیدوارم بتونم بذارم توی وبلاگ.

...