يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

انگار که هيچ وقت نبوده ام

مشتم باز شده بود، حتا پيش اونايی که چند قطار گيلاس رو پی در پی بالا می رفتن و با اون چشای وق زده، نگام می کردن.

يه شعبده باز مشتش واز که می شه، درست مثل آدميه که لخت و عور توی خيابون داره راه می ره. اولش فکر می کردم فقط همين يه خرگوش لعنتيه، اما بعد ديدم هيچ خرگوشی رو نمی تونم غيب کنم. لرزش انگشتای لعنتيم زودتر از اونی که فکر می کردم، کلک هامو رو می کرد.

اينجايی که ما توش داريم زندگی می کنيم، جای کوچيکيه و تقريبا همه، همه رو می شناسن. بخاطر همين، خبرا زود پخش ميشن.

 از همون وقتی که نتونسته بودم اون خرگوش بد مصب رو غيب کنم، شده بودم انگشت نما.مثل ديوونه ها کارم شده بود تند وتند توی خيابونا و پياده روها سيگار کشيدن و قدم زدن. بعضی يا بی تفاوت از کنارم رد می شدن، انگار که روح شده بودم و توی چشاشون پيدام نبود.بعضی يا هم متلک بار می کردن، يا حد اقل من يه همچين صداهايی رو، وقتی بهم نزديک می شدن، می شنيدم.

خنده دار نبود که نمی تونستم کندی دستامو توی يه کلاه سيلندری محو کنم؟

امروز صب که از خواب بلند شدم، هر چی آت آشغال توی اين سال ها جمع کرده بودم، کپه کردم رو هم، شد يه تپه کوچيک. پيت نفت رو خالی کردم و کبريتو کشيدم. با يه تيکه چوب، آتيش رو زير و رو می کردم تا مطمئن بشم اون زير زيرا چيزی نمونده باشه. يعدش هم از پله ها رفتم بالا، وايستادم جلوی آينه و به انگشتام که سياه شده بود خيره شدم. اولين بار بود که می ديدمشان؟ سعی کردم لرزش لعنتی شونو بگيرم. دندونامو فشار می دادم روی هم اما مفصلام ساز خودشونو می زدن، درست مثل خرگوشی که رفته بود توی رگهای من و داشت مشتمو وا می کرد. هر جوری که بود بايد اين جونور رو از رگ هام می کشيدمش بيرون. اما اگه اين تخم جن، جزيی از من شده بود چی؟

مثل مرده ها شده بودم؛ تکيده و تنها. اونقدر تکيده که اون خرگوش لعنتی جرات کنه وقتی عصرحسابی توی  کافه مست کرده بودم از رگ هام بزنه بيرون و جلوی همه آدمايی که اونجا بودن غيبم کنه، انگار که هيچ وقت نبوده ام. 

...