يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

مثل يه پرنده دست آموز

 من هيچ وقت نتونستم بيام مزرعه، اما صدای مثل حريرت رو از دور می شنيدم که اونا رو با اسم کوچيکشون، صدا می زدی.

تو به هر کجای مزرعه که سرک می کشيدی، گل های آفتابگردانت مثل يه پرنده دست آموز می چرخيدن به اون سمت. من نتونستم پا بذارم به اون مزرعه، اولش فکر می کردم تصادفيه اما بعد ديدم يه چيزی هی داره  بين من و اون آلاچيق وسط مزرعه، فاصله می ندازه.

يادته می گفتی زمين زير پامون، خيلی شبيه اين گلای آفتابگردانه. زمين، اون دايره سياه وسطيه و آدما، گلبرگای کوچولوی اطرافش.

سر به سرت می ذاشتم: به شرط اينکه همه اين چند ميليارد آدم، با پيرهن- شلوار ليمويی از خونه هاشون بزنن بيرون. خنده ات می گرفت، منم می خنديدم. اما بعد ديدم اسم حتا يکی از آفتابگردان های مزرعه ات توی ذهنم نمی مونه.

هميشه يه چيزی بين من و اون آلاچيق وسط مزرعه، فاصله می نداخت.

سايه پشت سرت

داشتی با برادرت بر می گشتی خونه تون. غروب بود. برادرت حواسش نبود اما من سايه ات رو می ديدم. سايه ات پشت سرت افتاده بود. درست از پاشنه پاهات، ساقه يه گل آفتابگردان روييده بود و انتهاش می رسيد به گلبرگ های کوچيک.

می بينه هيچ جايی رو نمی بينه

يه بار قصه يه ماهيگير رو برام تعريف می کردی که وقتی می رفته دريا، چشای زنش فانوس دريايی می شدن تا مرد برگرده.

يه بار که مرد رفته بوده دريا، دريا طوفانی می شه. مرد توی طوفان دنبال فانوس دريايی می گشته. زنش خوابيده بوده و اون دو تا فانوس، پشت پلکای زن خاموش شده بودن.

صبح که دريا، جنازه مرد رو به ساحل می ياره، زن از خواب بلند می شه و می بينه هيچ جايی رو نمی بينه. 

...