يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

انگار که گفته بودم پدرتان سقط شده

وقتی  فخار وسط شام زنگ زد، شام که  زهرمارم شد هيچ، عزراييل را تمام  قد در دهنه گوشی احساس کردم. عزراييل برای هر کس در هر موقعيتی يه شکلی ظاهر می شود و برای من در آن موقعيت ، موجودی بود به شکل نيسانی آبی رنگ و راننده ای که حتما سبيل داشت و قرار بود اسباب و اثاثيه مرا از اينجا به جايی مه زده بکشاند که دقيقا نمی دانستم کجاست. پاهايش، کوچه پس کوچه ها و خيابان هايی بود که بايد به همه آنها سر می زدم و دستهايش، دستگيره آژانس ها و شستی آيفونهايی که فشار می دادم و می گفتم: ببخشيد منزل ... و آنقدر بی جهت عذرخواهی می کردم که از بين اين مکعب های  بی قواره ۴۰ ـ ۵۰ متری، يکی شان را برای يک سال رهن کنم.

من از يک ماه پيش، در خواب نيم رخ اين نيسان را با راننده اش که اجزای صورتش در سبيل پت وپهن و موهای فرفری پنهان شده بود، ديده بودم. يک بار هم خودم را ديده بودم با دو کيلومترشمار آنولوگی که به پاهايم وصل بود و شش خانه شماره انداز روی ۹. خوا ب می ديدم راننده، دو کيلومترشمار را از کائوچو بيرون می کشيد و تعارفم می کرد. با عجله سگک ها را باز و کيلومترشمار را تعويض می کردم. از پلکان ها که بالا می رفتم، حواسم به يکی بود که بعد صفر می آمد و دو رقمی ها و سه رقمی ها و چهار رقمی ها تا اسباب کشی تمام شود.

تار های صوتی فخار مرتعش می شد: يادتان که نرفته؟! دوی دوازده. يادم نرفته بود، دوی دوازده، سوئیت ۳۸ متری فخار را بايد تخليه می کردم.

حالا تا آپارتمان يک جفت کفش حرام شده بود، همانی بود که می خواستم. خانه را که پيدا کردم تا اسباب کشی ده روزی مانده بود. آژانس ها در اين ده  روز، دائم زنگ می زدند و مورد هايی که برايم پيدا کرده بودند، معرفی می کردند. اين وسط من وظيفه داشتم بی معطلی سر وقتشان حاضر شوم. تشخيص آژانس ها اين بود؛ مشتری مثل لاشخور دور سرشون چرخ می زد.

اوائل که از آژانس زنگ می زدند، اخم و تخم می کردم. دو هفته ای بود که  با سولماز به هم زده بوديم و فلسفه وجودی تلفن برايم پوچ شده بود. اما از عصر روز دوم، همين تلفن ها اسباب سرگرمی ام شد. سيم های تلفن، سکوت احمقانه مرا به آژانس ها می بردند و کلمات چرب و چيل آژانس ها را به خانه. تنور که حسابی داغ می شد، سه کلمه از آستينم بيرون می آمد: پيدا کرده ام قربان! انگار که گفته بودم: پدرتان، سقط شده. از پشت گوشی مثل مرغ منجمد زل می زدن به من و بعد هم صدای گذاشتن گوشی.

قطار کوچکی با کارت آژانس ها ساخته بودم؛ امين، صداقت، نمونه، انصاف، گلچين و چند عدد سه رقمی و چهار رقمی؛ ۱۱۰، ۲۰۰۰. چشم چرخانده بودم به ديوار ها، خالی بودند. ويار تابلو سراغم آمده بود. پريروز بود که پيدا کردم. دو گل آفتابگردان تقريبا برجسته در زمينه مشکی. از اين جور کار ها زياد خوشم نمی آيد اما اين يکی با بقيه فرق می کرد. شايد هم من فرق کرده بودم. بخاطر اتفاق دو هفته پيش؟

در گالری را که باز کردم، زنگوله های بالای در به صدا درآمد. فروشنده، پيرمرد جا افتاده ای بود و از پشت شيشه های عينک، چشم های قی کرده اش را دوخته بود به صورتم. شمرده شمرده حرف می زد، با کلماتی که هر کدام انگار برای خودشان، شخصيت جداگانه ای داشتند. قيمت تابلو را که پرسيدم، پيرمرد شروع کرد به وعظ. حوصله اش را نداشتم. خميازه  نصف و نيمه ام را رها کردم. فهميد. زود سر و ته سخنرانی را هم آورد، آخر سر هم قيمت تابلو روی کلمات جمله ای کوتاه از دهانش آمد بيرون.

بايد از خيرش می گذشتم، حرصم درآمد. نمی دانم چرا اما يک سوم قيمت تابلو را پيشنهاد دادم. با کلماتی که سعی می کردم  مثل پيرمرد ادا کنم و البته خوب از آب در نمی آمد، درآمدم گفتم: حاضرم اين قيمت را برای تابلو پرداخت کنم. پيرمرد که حسابی قرمز شده بود، با اشاره  دست مرا به سمت در هدايت کرد و خيلی محترمانه ازگالری انداختم بيرون.

گالری پيرمرد وقتی از اداره برمی گردم، سر راهم قرار دارد. ديشب که از جلوی  گالری رد می شدم، ديوارها خالی بود. تابلوها  را گوشه ای جمع کرده بود و با گوشی داشت حرف می زد.لابد زنگ زده بود به يکی از اين آژانس هايی که هميشه موارد خيلی خيلی مناسبی بری آدم سراغ دارند؛ مغازه هايی که مشتری برايش سر و کله می شکند و دست دست کنی، خيلی زود پريده.

...