يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

در دو اپيزود

پسر جوان در ايستگاه وليعصر ـ امام حسين ايستاده بود. دختری که از پياده رو عبور می کرد، پرسيد ايستگاه امام حسين اينجاست. پسر، سرش را تکان داد و تابلوی زرد مستطيلی را  نشانش داد.

دختر گفت: بله ديدم، اما آدم وقتی فلسفه بخواند به وجود خودش هم شک می کند، چه رسد به ايستگاه اتوبوس.

پسر گفت: خيلی دوست داشتم فلسفه بخوانم.

دختر گفت: اوهوم!

پسر گفت: شما ترم چندمين؟

دختر گفت: ترم آخر. و بلافاصله پرسيد شما چی می خونين؟

پسر گفت: عمران.

دختر گفت: برادر منم عمران می خونه، وقتی بهش می گم آجرا رو کجا خالی کنيم اوستا، ديوونه می شه.

پسر خنديد و جوک ترک و آجر رو براش تعريف کرد. دختر وانمود کرد که خيلی خنده دار بوده. پسر سعی کرد نحوه خنده دختر را با تمام جزئياتش به ذهن بسپارد و شب تنها که شد با خودش مرور کند.

اتوبوس آکاردئونی ايستاد. مسافران سوار شدند و اتوبوس حرکت کرد.

پسر گفت: راستشو بخواين من ...

دختر گفت: راحت باشين.

پسر در حاليکه آب دهنش را قورت می داد، گفت: وقت دارين با هم يه قهوه بخوريم؟ و بلافاصله با اشاره دست، کافی شاپ مورد نظر را نشان داد.

دختر گفت: موافقم ولی ...

پسر که بطرز ناشيانه ای تمام جوارحش را تکان می داد، گفت: معطل نمی شيم، زود می خوريم و با تاکسی برمی گرديم.

دختر گفت: شما اجازه ندادين من حرفمو بزنم.

گونه های پسر، گر گرفت. چند بار پشت سر هم گفت: ببخشيد ...

دختر گفت: می خواستم بگم موافقم ولی نسکافه!

پسر احساس کرد سايز گوش هايش بطرز تصاعدی بالا رفته.

دختر و پسر نزديک به يک ساعت در کافی شاپ با هم حرف زدند. آن دو تا آن روز مجموعا ۶ شکست بزرگ عشقی و ۱۳ شکست متوسط را در زنگی شان تجربه کرده بودند اما سعی می کردند وانمود کنند که اين اولين حادثه رومانتيک زندگی شان است. آنها البته حرفه ای تر از آن بودند که نفهمند طرف مقابلشان، تجارب متعددی را پشت سر گذاشته، اما هر دو از صميم قلب، آرزو می کردند اين تجربه، آخرين تجربه از اين نوع باشد،چرا که هر دو احساس يک سرباز زخمی از نفس افتاده را داشتند،  بنابراين تلاش می کردند از طرح کوچکترين مساله ای که باعث مناقشه شود، خودداری کنند.

نمودار صميميت آن دو در کافی شاپ تقريبا همان نمودار کليشه ای بود. کنار رفتن تدريجی شما، سر کار آمدن تو، طرح اسامی کوچک و بعد هم لمس دست ها ...

دختر و پسر وقتی از روی صندلی های فانتزی برخاستند، همزمان گفتند: آااااااااااااااااخ! منظور آنها از آخ، نسکافه و قهوه سردی بود که بکر روی ميز مانده بود.

توي تاکسی پسر با تمام وزنش از دست دختر آويزان شده بود. دختر هم انگار که پسر زير آب باشد و طبق قانون ارشميدوس، وزنش کم شده بود، احساس سنگينی نمی کرد. بله تقريبا می شود گفت، آنها در بی وزنی کامل به سر می بردند. شايد باور کردنش برای خيلی از ما که اصولا موجودات بی احساسی هستيم و به اندازه يک بند انگشت، تجربه عشقی نداريم، کمی سخت باشد، اما آن دو يک هفته بعد در همان روز مراسم عروسی شان را برگزار کردند.

 

آقای شوهر در ايستگاه اتوبوس ايستاده بود. خانم همسر که از پياده رو می گذشت، رو کرد به آقای شوهر و گفت: خنگه! اينجا ايستگاه وليعصر - امام حسين نيست. خانم همسر با انگشت، دو ايستگاه بالاتر را نشان داد.

...