يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

امروز با تونل زمان

رنگ مومشون عين يونيفرمش زيتونيه

هيتلر آمده بود. به مسوول دفترم گفتم، امروز نه. گفت: خيلی داره اصرار می کنه. گفتم: فردا! پرونده ها رو که می بينی.

گفت: داره مثل ابر بهار گريه می کنه. مسوول دفترم خواب رگمو خوب بلده، می دونه که نقطه ضعفم همين جمله اس: داره مثل ابر بهار گريه می کنه.

گفتم، يه ساعت ديگه بگو بياد تو.

همان تصوير توی ذهنم بود؛ سبيل مگسی، چکمه های قهوه ای سوخته تا زانو، يونيفرم زيتونی و صليب شکسته روی بازوش.

دستمال کاغذی اش را در آورد و محکم فين کرد. لزجی فينش را می توانستم کامل حس کنم، چندشم شد. ديلمانج را صدا زدم و گفتم بهش بگو اينجا فين نکنه. دستمال را گذاشت توی جيبش. کمی آختن پاختن کرد که نفهميدم. آختن پاختن هايش از حرارت افتاده بود.

به ديلمانج گفتم چی داره می گه. گفت: می گه من نمی خوام جنگ جهانی رو راه بندازم، حاضرم تمام مدالای افتخارمو تقديم کنم، حتا سبيلمو که بيشتر از مامانم دوسش دارم.

گفتم فقط يه چاره داره، بايد بره هر چی خون توی رگاش داره خالی کنه، تا رگاش پر بشن با اون باران پاييز کوهستانی که توی دامنه هاش زنبق روييده و زنبورای عسلش تلو تلو می خورن بين شهدهاش. اگه طاقت آورد و زنده موند، درست می شه.

هيتلر بلند شد و آختن پاختن کرد. ديلمانج خواست ترجمه کنه، گفتم لازم نيست.

بعدها به گوشم رسيد يه پيرمرد توی کوهستان داره با کندوهاش زندگی می کنه که رنگ مومشون عين يونيفرمش زيتونيه.

 

 

امروز با حافظ

بالاخونه مونو کيترينگ قرمه سبزی کرده بوديم

جوان  و جاهل بوديم آقا! ( با يک برداشت فمنيستی؛‌ خانم! )

برداشت دو:‌ جوان و جاهل بوديم خانم! آدم وقتی جوان باشد ( با يک برداشت فمنيستی؛ حوا ! )

برداشت سه: جوان و جاهل بوديم خانم! حوا وقتی جوان باشد، شيطان می شود رفيق گرمابه و گلستانش. ( با يک برداشت مدرن؛ سونا و جکوزی اش )

برداشت چهار: ای خدا! جوان و جاهل بوديم خانم! حوا وقتی جوان باشد، شيطان می شود رفيق سونا و جکوزی اش. کارمان به جايی رسيده بود که گير می داديم به حافظ. بماند که گير سه پيچ به حضرتش، دليل عمده تری داشت و آن ابروی مبارک بزرگان قوم بود که نمی توانستيم حرفکی از آن به ميان بياوريم و مثلا به اندازه يه اپسيلون بگوييم بالای چشمتان ... خفه شدم اينجوری مثل عصا قورت داده ها حرف زدم ...

آقا! خانم! آدم! حوا! ای خدا ...

برداشت پنج: ای کوفت، حرفتو بزن!

عزيز! ببين ... می خواستم بگم من شوخی با حافظو خيلی دوست دارم. دليل داره  ... دليلش اينکه تا اينجاش رفته توی شوخی. هر چيزی هم که سر راش باشه بايد از زير اون بولدوزر طنازيش رد بشه:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                     آفرين بر نفس پاک خطا پوشش باد

زيباست، نه؟! به اين می گن طنز رندانه زيرپوستی محشر زبل.

چند سال پيش که دماغمان تر بود و بالاخونه مونو، کيترينگ قورمه سبزی کرده بوديم، از روی برخی ابيات حافظ  فيش برداری می کردم، اما هر چه بيشتر به قول ادبا تدبر می کردم، می ديدم نه! بدجوری تيغ تيز سانسور اون بالا داره چشمک می زنه. گردن باريک تر از موی ما هم که ...

چند روز پيش چند تايی از آن فيش ها اتفاقی در يک « کتاب تکاني» دستم افتاد. ذهنم فلاش بک زد به دهه چهل و دوران دانشگاه و کودتای ۲۸ مرداد و مصدق و حسنعلی منصور و شعبان بی مخ عزيز. اگر آرتروز پا و گردن و سوت ممتد اين سمعک لعنتی مجال دهد، حتما خواهم نوشتشان. الهی پير شی نه نه!

کات: پير شی بابا!

 

 

شعر امروز

هيجان زده گردن می کشد در من

حلزون گوشم.

با همان بای ببخشيد

يا عين عذر می خواهم

با کاف هر کلمه ای

توسری خورده

در لاک خود فرو می رود دوباره

از وقتی زنگ نمی زنی

 

 

ميهمان امروز

مثل پرنده دست آموز

« کلمه نجات بخش نيست، کلمه فقط تسکين می دهد. من اگر پيشتر می دانستم که با کلمه نمی توان معجزه کرد، هرگز سراغ کلمه نمی رفتم. ديگر گذشت آن دوره ابتدايی بشر که واژه معجزه می کرد. در دوره ما فقط رفتار اثباتی و ايجابی است که می تواند نجات بخش باشد.»

چند روز پيش سيد علی صالحی، شاعر معاصر کشورمان که به نوعی آغازگر جريان « شعر گفتار» در ايران بوده، دعوت ما را پذيرفت و آمد روزنامه. صالحی نرسيده، سيگاری گيراند و دود سيگارش تا خداحافظی مان، مثل هاله ای دور تا دور واژه های ما را گرفت.

گمانم ده سال پيش بايد بوده باشد وقتی در تبريز اتفاقی در يک کتابفروشی، « عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهريور» را ديدم؛ « برای چيدن گل سرخ نه اره بياور نه تبر، سرانگشت ساده همان ستاره بی آسمانم بس تا هر بهار به بدرقه فروردين هزار پاييز پريشان را گريه کنم ...» و همين شعر زمزمه زبانم شد تا برسم خانه.

يک و نيم ساعت فرصت مغتنمی بود برای گفتگو با مردی که کلمات مثل پرنده های دست آموز از روی انگشت هايش دانه بر می چینند. از صالحی راجع به کلماتش پرسيديم که از کجا و کی می آيند، از نسلی که امروز شعر می گويد و رکود مستولی بر دفترهای شعر. در روزهای آتی متن کامل گفتگو با شاعر نامه ها و نشانی ها را برايتان می نويسم؛ شاعری که هيچ گاه سراغ شعر نرفته: « همواره واژه است که صدايم زده، گاهی حتا شده هفت ماه سراغم نيامده و گمان برده ام ديگر تمام شد...»

اما شاعر تمام نشده و « يوما آنادا» را در نمايشگاه کتاب امسال، به هواخواهان واژه پيش کش خواهد کرد.

 

...