يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

انگار قرار بود تا ته سر بکشد

صبح برای تست اعتياد رفته بودم بيمارستان. چرايش را درست نمی دانم اما تصوير ذهنی ام از اين آزمايش، خونی بود که آهسته و آرام در استوانه کوچک سرنگ بالا می آمد و حس خوبی به آدم می داد.

اما وقتی مثل فيلم های سياه و سفيد جنگ جهانی، به صف ايستاديم تا جيره ليوان های پلاستيکی مان را بدهند، درست مثل يک «تاکسی درمي» خشکم زده بود، مرد تقلا می کرد ليوان را بين انگشت هايم جا دهد، انگار که شاخه ای لای منقار باز مانده يک مرغ دريايی خشک شده.

با يک پيرمرد رفتيم تو. متصدی، برگه آزمايش را گرفت، شماره برگه را روی نوار چسب کاغذی نوشت و چسباند روی ليوان. قربانگاه دو کابين بدون در بود. من و پيرمرد همديگر را نمی ديديم اما متصدی ليوان ها، مشرف به هر دويمان بود و کوچکترين حرکت ما را با دو آينه روبرويی کنترل می کرد. ليوان لای انگشت هايم می لرزيد،
با اينکه آينه ها فقط نيم تنه پايين ما را نشان می داد اما می توانستم حدس بزنم که مثل گچ سفيد شده ام. دلم می خواست لگد بزنم به آينه؛ مرتيکه انگار ليگ برتر انگليس را می ديد، با چه اشتياقی زل زده بود به اسفل اسافلين آدم.

درست نمی دانم به خاطر استرس بود که نمی آمد يا واقعا نبود.پدرم جلوی چشمم آمد تا بالاخره چند قطره ای نزول اجلال کرد ته ليوان. با ترس و لرز رو کردم به متصدی ليوان ها: کافيه؟! و بلافاصله گفتم: نمی ياد لامصب! پيرمرد هم ناله کرد: بخاطر اينکه وايستاديم.

متصدی ليوان ها اشاره ای کرد به جمعيت پشت در و گفت: وقت اين همه آدم رو نگيرين، اگه نمی ياد برين بيرون، آبی، چايی، چيزی بخورين، تا ساعت ۱۰ هم بيشتر فرصت ندارين.

زدم بيرون و سر آب سرد کن محوطه آوار شدم. وقتی دهانم چسبيده بود به چاله کف دستم و هی آب می رفت پايين، با هر انفجار خنده دختران سفيدپوش روی نيمکت به خودم می گفتم نکنه اين خنده به خاطر مردودی مفتضحانه من باشه، اما حتا اين فکر هم مانع نمی شد که چاله آب را رها کنم.

وقتی آرام آرام نزديک می شدم به بوفه وسط بيمارستان، خدا خدا می کردم هيچکدام از آن دختران سفيدپوش آنجا نباشند. توی بوفه چند بار دور و برم را خوب نگاه کردم: دو تا سانديس. متصدی بوفه گفت: چی؟! تکرار کردم. گفت: نمی فهمم چی می گی. شمرده تر گفتم: دو تا سانديس. پرسيد: سانديس چی؟ گفتم: فرق نمی کنه.

نی ها جداره آلومينيومی سانديس ها را سوراخ کردند. مک زدم به شيار اين شيرينی که نمی دانستم نزديک به طعم کدام ميوه است. پشت کرده بودم به دخترانی که پنجاه، شصت متر آن طرفتر ايستاده بودند و سر آمار سانديس هاي من، بحث می کردند:‌ سه تا سانديس. چرا سه تا سانديس؟! پس چند تا؟! چهار تا؟! چرا چهار تا؟! پس چند تا؟! دو تا. چرا دو تا؟! پس چند تا؟!

توی محوطه قدم می زدم که پيرمرد را ديدم. خودم را به تجاهل زدم: شما هم حاج آقا؟! خنديد. گفتم: من صبح عادت ندارم آب بخورم، اينجا هم که چايی نداره. انگشت پيرمرد، مسير منتهی به ورودی بيمارستان را نشانم داد.

نگذاشت حساب کنم. چايی ها را روی سکوی سيمانی گذاشتيم. گفتم: می بينی بدبختی ما رو! يه عمل پيش پا افتاده روزمره، يه هويی چه تشخص و منزلتی برای خودش پيدا می کنه. آدم آپولو هوا کنه اما يه نفر توی اون آينه لعنتی زل نزنه به ... دنبال لغت مناسب بعد از به بودم که پيرمرد در آمد گفت: شاش!

جلوی ورودی آزمايشگاه هی خودم را امتحان می کردم که آمادگی لازم بوجود آمده يا نه. نااميد کننده بود، انگار که اينهمه مايعات بخار شده رفته باشد هوا. پيرمرد که رفت تو، معطل نکردم، دوباره آوار شدم سر آن شيار تگری کوچک. وقتی بر می گشتم از دور خنده پيرمرد توی عضلات صورتش موج می زد.تبريک نصف و نيمه ای بهش گفتم اما به اون به خودم به هرچی آزمايش به هر چی ادرار و کوفت و زهرمار فحش دادم: خاک بر سرت که به اندازه يه گاو آب خورده ای و هنوز چيزی احساس ... احساس ... احساس ... ناگهان احساس کردم چيزی ... چيزی مثل يک جريان گرم لذت بخش ... بشکن زدم و رفتم تو.

متصدی ليوان ها گفت: اگه اين بار موفق نشی دو روز ديگه بايد بيای. خيلی نامحسوس برايش شکلک درآوردم و توی دلم گفتم: بده من مرتيکه! ليوان را تا خرخره پر کردم و جوری با افتخار دستش دادم که انگار قرار بود تا ته سر بکشد.

...