يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

برای «عکس ماه» که دوست ندارد به او بگويم استاد! و برای دوست طبرستانی ام «عطايي» که بزرگترين مشکل زندگی اش تلفظ صحيح « ر » است.

تعلل در جابجايی

مردم توی ميدان اصلی شهر جمع شده بودند. قهرمان در مرکز ميدان روی دست های مردم بصورت افقی، اريب و تک و توک عمودی بالا پايين می رفت. هر چقدر به مرکز ميدان نزديک می شدي توده مردم متراکم تر می شد؛‌ انگار توده ای از زنبوران در شش ضلعی های کندوها. دهان مردم لاينقطع مثل ماهی های آکواريوم باز و بسته می شد: هيبيب هورا! هيبيب هورا!

قهرمان چهار ساعتی می شد که مثل يک پاندول در ارتفاع ۵/۳ - ۵/۱ متری از سطح زمين نوسان می کرد. او از ساعت پنج عصر که حرکت پاندولی را شروع کرده بود، همچنان احساس خوشايند تماس انگشت ها و ساعد های هوادارانش را با خود يدک می کشيد. اين احساس بويژه زمانی تشديد می شد که سر و کله زنان و دختران زيبا در ميان گروه های مامور حرکت پاندولی پيدا می شد، قهرمان بدون آنکه کسی بويی ببرد سعی می کرد بيشترين تماس را از اين ناحيه تجربه کند.

گروه حرکت پاندولی هر پنج دقيقه به پنج دقيقه عوض می شد و گروه تازه نفس می آمد. لحظه تعويض، ريسک خطرناکی بود و مهارت زيادی می طلبيد که بدون کوچکترين آسيبی به قهرمان، نفرات جايشان را تغيير دهند، برای کاستن از اين ريسک، گروه قبلی قهرمان را دو متر بيشتر از معمول به بالا پرتاب می کرد تا گروه بعدی فرصت جابجايی را داشته باشد. در يکی از اين جابجايی ها بود که بال چپ گروه جايگذين که مسوول مهار بالاتنه قهرمان بود با تعلل جابجا شد و قهرمان از ارتفاع ۳/۵ متری با کله به سيمان سفت مرکز ميدان اصابت کرد. کمی بعد صدای آژير آمبولانس با هيبيب هورای جمعيت قاطی شده بود.

...