يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

 

 

شاعران‌؛ سايه‌ هاي‌ رسولان‌

 

 

  

«كلمه‌ فقط تسكين‌ می ‌دهد. اگر مي‌ دانستم‌ كه‌ با كلمه‌ نمي‌ توان‌ معجزه‌ كرد، هرگز سراغ‌ كلمه ‌ نمي‌ رفتم‌. گذشت‌ آن‌ دوره‌ ابتدايي‌ بشر كه‌ واژه‌ معجزه ‌مي‌كرد. در دوره‌ ما تنها رفتار اثباتي‌ و ايجابي‌ است‌ كه‌ معجزه‌ مي‌كند.»

 

 

صالحي‌: صميمانه‌ عرض‌ مي‌كنم‌ كه‌ بندرت‌ جايي‌ می ‌روم‌، اما اينجا نديده‌ براي‌ من‌ همچون‌ خانه ‌ام‌ می ‌ماند؛ من‌ جنوبي‌ ام .متولد روستاي‌ «مرغاب»‌ از توابع‌ ايذه‌  و اصلا بختياري‌. خيلي‌ از دوستانم‌ گمان‌ می ‌برند شمالی ‌ام‌  و رگ ‌ و ريشه‌اي‌ آنجا دارم‌، البته‌ بار اولي‌ كه‌ شمال‌ رفته‌ بودم‌ احساس‌ كردم‌  پيش تر آنجا زيسته‌ ام‌ در حالي‌ كه‌ هرگز اينگونه‌ نبود.

شايد وابستگي‌ فطري‌ من‌ به ‌طبيعت‌ (طبيعت‌ وحشي‌، نه‌ طبيعت‌ دست ‌آموز شهري‌) باعث‌ می ‌شد شمال ‌را ستايش‌ كنم‌، زادگاه‌ من‌، مرغاب‌ نيز سه‌ ماه‌ در سال‌ به‌ شدت‌ شبيه‌ شمال ‌مي‌ شود. از نيمه‌ هاي‌ اسفند تا نيمه‌ هاي‌ بهار، انگار كه‌ باران‌ گل‌ سرخ‌ آمده ‌باشد. اين‌ منطقه‌ استعدادهاي‌ بسياري‌ دارد كه‌ متأسفانه‌ به‌ جز نفتش‌ مغفول ‌مانده‌. نقاطي‌ بسيار بكر دارد مانند «بازفت‌» كه‌ نظيرش‌ را در سوئد و سوئيس ‌ديده‌ام‌.

در اروپا مي‌ بينيم‌ كه‌ مناطق‌ توريستي‌ با درآمد هايش‌، آبادتر می ‌شود. مثل‌ تخت‌ جمشيد ما نيست‌ كه‌ سه‌ تصوير از آن را در سال های ۴۰، ۵۵ و ۸۴ کنار هم بگذاريد، می بينيد سه جا شده.

وقتي‌ لوله‌ نفت‌ را نخستين‌ بار از روستاي‌ ما عبور مي‌ دادند، من‌ بی هيچ‌ مداهنه‌اي‌ گريستم‌. بچه‌ بودم‌، واژه‌ كم‌ داشتم‌ كه‌ توضيح‌ دهم‌ آن‌ آهن‌ از جنس‌ ما نيست‌، اين‌ لوله‌ اي‌ كه‌ از وسط شاليزار عبور كرده‌، از ما چه‌ مي‌خواهد ... تصور مي‌كنم‌ از بحث‌ خيلي‌ دورشديم‌.

 

 

ـ چيزي‌ كه‌ در شعر شما بويژه‌ در كالبدش‌ چشمگير به‌ نظر مي‌ آيد، تأكيد روي‌ توالي‌ حروف‌ است‌؛ تحسين‌ و تيغ‌، طياره‌ هاي‌ مه‌ آلود يا شباهت ‌سيب‌ به‌ اصوات‌ سادگی و ...

 

صالحي‌: تا  آنجايي‌ كه‌ به‌ هارموني‌ زبان ‌هاي‌ اروپايي‌ و خاور دور توجه‌ كرده‌ام‌، بعد از زبان‌ عربي‌، فارسي‌ جزو موسيقايي‌ ترين‌ زبان‌هاست‌، بايد اقرار كنم ‌هم جوشي‌ حروف‌ مشترك‌ در واژگان‌ كه‌ در شعر من‌ پديد مي‌ آيد، صد درصد شهودي‌ و اشراقي‌ است‌، البته‌ هنر بزرگي‌ نيست‌ و جزو فن مندي‌ هاي‌ خارق‌العاده‌ شعر محسوب‌ نمي‌شود، ضمن‌ اينكه‌ اين‌ هم جوشي‌ در صورتيكه‌ ادراكي‌ و عامدانه‌ باشد، به‌ سم‌ شعر تبديل‌ می ‌شود.

معتقدم‌ تمام ‌عناصر طبيعي‌، هستي‌ و ژنتيكي‌ در حوزه‌ خلاقيت‌ فردي‌ تأثير مستقيم‌ دارد.چرا من‌ براي‌ شناسايي‌ جهان‌ تا اين‌ حد متكي‌ به‌ شامه‌ ام‌ هستم‌، چون ‌چشمم‌ بشدت‌ ضعيف‌ است‌ و تنها 30 درصد بينايي‌ دارم‌. بنابراين‌  اندام‌ آدم ‌در شهود و شعورش‌ تأثير دارد. چرا در خاور دور، هايكو (كوتاه‌ترين‌ شعر) جا مي‌ افتد اما در غرب‌ شعرهاي‌ بلندي‌ چون‌ «سرزمين‌ ويران‌»  (اليوت‌) پديد مي‌ آيد، از سويي‌ درست‌ در ميانه‌ جامعه‌ مشترك‌ بشري‌ (خاورميانه‌ و بويژه ‌ايران‌) غزل‌ بالنده‌ مي‌شود؛ نه‌ قصيده‌ جا  مي‌افتد، نه‌ رباعي‌.

برخي‌ معتقدند چون‌ نابغه‌اي‌ بنام‌ حافظ داشتيم‌، غزل‌ پديد آمد، اما من‌ معتقدم‌ چون‌ روح‌ ملي‌ ما غزل‌پذير بوده‌، حافظ بدنيا آمده‌ و پرورانده‌ شده‌. بر مي‌ گردم‌ به ‌سؤال‌؛ اين‌ همگرايي‌ در زبان‌ روزمره‌ ما نيز جريان‌ دارد. اما چون‌ شكل‌ محاوره‌ اي‌ زبان‌، شكلي‌ ابزاري‌ براي‌ بده‌ بستان‌ها است‌، اين‌ همجوشي‌ و هم‌ آوايي‌ چندان‌ به‌ چشم‌ نمي‌آيد. شما مي‌ بينيد كه‌ در شعر حافظ، همواره‌ كلمه‌ اول‌، مادر كلمه‌ دوم‌ و كلمه‌ دوم‌، مادر كلمه‌ سوم‌ است‌؛ يعني‌ همان ‌پيوندهاي‌ خانوادگي‌ و همگرايي‌ فاميلي‌.

 

 

ـ  در حوزه‌ نثر هم‌ كار كرده‌ايد؟

 

 

صالحي‌:  من‌ خوانش‌ شعر كلاسيك‌ و نثر را همزمان‌ دنبال‌ مي‌ كردم‌، همه‌ اينها را البته‌ مديون‌ پدر هستم‌ كه‌ خودشان‌ شاعر و شاهنامه‌ خوان‌ بودند، من‌ از همان‌ كودكي‌ شروع‌ كردم‌ به‌ سرقت‌ واژه‌ هاي‌ پدر. گويا پل‌ الوار، شاعر بزرگ‌ فرانسوي‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: «اگر مي‌خواهي‌ بفهمي‌ شاعري‌ چقدر تواناست‌،به‌ نثرش‌ نگاه‌ كن‌ كه‌ چقدر قوت‌ دارد.»

نثر نگهبان‌ كوچه‌ شعر است‌، هر وقت ‌شعر بخواهد سقوط كند، نثر سوت‌ اخطارش‌ را به‌ صدا در مي‌آورد.

 

 

ـ نقطه‌ تمييز شعر از نثر كجاست‌. شما البته‌ پيش تر اشاراتي‌ هم‌ داشته‌ايد كه‌ مثلا برخي‌ از داستان‌هاي‌ گلشيري‌ برايتان‌ شعر بوده‌. واقعا اينگونه‌ است‌ مثل‌ «خانه‌ روشنان‌» كه‌ بشدت با شعر پهلو مي‌زند.

 

صالحي‌: كمي‌ بخشنده‌ تر نگاه‌ كنيم‌، فرق‌ چنداني‌ با هم‌ ندارند. شايد كودكانه ‌باشد اما من‌ حتا‌ اين‌ دو را تقسيم ‌بندي‌ جنسيتي‌ كرده‌ام‌؛ شعر زن‌ است‌ و نثر، مرد. شما می ‌بينيد كه‌ شاهنامه،‌ كاركرد يك‌ رمان‌ را دارد، حكيم‌ توس درعصري‌ بوده‌ كه‌ رسانه‌ به‌ مفهوم‌ امروزي‌ اش‌ نبوده‌ و براي‌ ماندگاری ‌اثر از مثنوي‌ حماسه‌اي‌ سود جسته‌، بخاطر اينكه‌ در همه‌ هستي‌ ما وزن‌ وجود دارد، حتا ‌در همين‌ راه‌ رفتن‌ ساده‌.

 

ـ چيزي‌ كه‌ براي‌ من‌ جالب‌ است‌، مشهور بودن‌ شما نسبت‌ به‌ شعرهايتان‌ است‌.

 

صالحي‌: اينكه‌ جاي‌ تأسف‌ دارد. (خنده‌ حضار)

 

ـ اين‌ خصيصه‌ در مورد شما، خانم‌ بهبهاني‌، مرحوم‌ شاملو و خيلی از شاعران ديگر صدق می کند ...

 

صالحي‌:  سؤال‌ بسيار ظريفي‌ است‌ كه‌ اميدوارم‌ توانايي‌ پاسخ‌ به‌ سؤال‌ را داشته‌ باشم‌. در دوره‌ هاي‌ گذشته‌، شعر را حفظ مي‌ كردند و بعد شاعرش‌ را می ‌پرسيدند. الان‌ شاعران‌ معروفند اما كسي‌ شعرشان‌ را بلد نيست‌.

از زوايه‌اي‌ ديگر نيز مي‌توان‌ به‌ سؤال‌ جواب‌ داد. جامعه‌ ما از عصر مشروطه‌ تا همين‌ حالا هرگز صاحب‌ يك‌ حزب‌ فراگير و تأثيرگذار در حوزه‌ هاي‌ سياسی ‌ـ اجتماعي‌ نبوده‌، حزبي‌ كه‌ از كف‌ مخروط جوشيده‌ باشد و از پايين‌ به‌ بالا آمده‌ باشد.

از سويي‌ در گذشته‌ شاعران‌ سايه‌ هاي‌ رسولان‌ بودند و مردم‌،حكيم‌، مولانا، پير و حضرت‌ صدايشان‌ می ‌زدند. در عصر حاضر، خلأ سخنگوي‌ صادق‌ براي‌ طيف‌هاي‌ اجتماعي‌ يك‌ اتفاق‌ تازه‌ را بدنيا آورد؛ گرايش‌ مردم‌ به‌ شاعران‌ و روشنفكران‌ سالم‌.

مردم‌ به‌ اين‌ طيف‌ اعتماد كردند و اينان‌ نيز فراتر از نقش‌ يك‌ شاعر يا روشنفكر نقش‌ بازي‌ كردند. به‌ ما شاعران‌ ربطي‌ ندارد كه‌ مثلا مسجد سليمان‌ كه‌ بزرگترين‌ رودخانه‌ آب‌ شيرين‌ از كنارش‌ عبور مي‌كند، 40 روز در تابستان‌ آب‌ ندارد، اما من‌ مجبورم‌ در مصاحبه‌هايم‌ در قبال‌ اين‌ موضوع‌، موضع‌گيري‌ كنم‌ و همين‌ مرا ناخواسته‌ به‌ چهره‌اي‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ بدل‌ مي‌كند.

سخنگوي‌ برگزيده‌ شده‌ مردم‌ می ‌شوم‌ نه‌ با آرا بلكه‌ كاملا تارعنكبوتي‌ و از زير.

در نتيجه‌ روزنامه‌ نگاري‌ مثل‌ شما، اول‌ خود ما را مي‌ شناسد و بعد شعر ما را. اين‌ كاركرد البته‌ به‌ نظرم‌ غلط است‌،  ما با واژه‌ سر و كار داريم‌ و نبايد نقش‌ نماينده‌ مجلس‌ و حزب‌ را بازي‌ كنيم‌...

 

 

ـ خيلي‌ از صاحبنظران‌ معتقدند سال‌هاي‌ بعد از انقلاب‌، دوران‌ شكوفايي‌ داستان‌ و افول‌ شعر بوده‌. اين‌ تعبير را تا چه‌ اندازه‌ درست‌ تلقي‌مي‌كنيد؟

 

 

صالحي‌: من‌ اين‌ تعبير را كاملا سياسي‌ مي‌ دانم‌. به‌ اعتقاد من‌ نسل‌بندی ‌ادبيات‌ و اهالي‌ آن‌، بدعت‌ غلطي‌ بوده‌، چون‌ يك‌ دهه‌ در برابر افول‌ يا رشد ادبيات‌ به‌ مثابه‌ يك‌ ساعت‌ است‌. آقاي‌ نيما، ادامه‌ منطقي‌ و انفكاك‌ناپذير رودكي‌ است‌. شاملو، نيماست‌. فروغ‌، شاملو و شاعر امروزي‌، فروغ‌.

دنياي‌ داستان‌نويسي‌ هم‌ به‌ همين‌ منوال‌؛ اينان‌ گلبول‌هاي‌ دفاعي‌ يك‌ وجود متشكل‌ هستند و جزيره‌ وار نمی ‌توان‌ آناليزشان‌ كرد. ما در جامعه‌ مان‌ بويژه‌ از سال‌ 65 به‌ بعد، مي‌ شنويم‌ كه‌ دهه‌ 40 مولد شاعران‌ غول‌ آسايي‌ بوده‌، درحالي‌ كه‌ دهه‌ 70 چنين‌ نيست‌. اين‌ تحليل‌ بسيار شتابناك‌ است‌، چون‌ دهه ‌70 اصلا فرزندي‌ به‌ دنيا نياورده‌ كه‌ در مقام‌ مقايسه‌ باشيم‌.

از زاويه‌اي‌ ديگر ما امروز در شعر معاصر ايران‌، حضور 1200 شاعر را تجربه‌ مي‌كنيم‌ كه‌ تثبيت‌شده‌ اند به‌ اين‌ مفهوم‌ كه‌ كتابشان‌ چاپ‌ شده‌، اين‌ همه‌ در حالي‌ است‌ كه‌ دهه‌40،  بيش‌ از 30 شاعر نداريم‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ ميدان‌ خالي‌ است‌ و شهسواران‌ قابل‌ شناسايي‌ اند، اما در اين‌ روزگار شما می ‌بينيد استعدادهاي‌ همطراز زيادند و شناسايی شان‌ بسيار سخت‌.

صحبت‌ از بحران‌ مي‌ شود كه‌ من‌خير می ‌بينم‌، البته‌ اگر بحران‌ باشد كه‌ نيست‌، خير بخاطر اينكه‌ چهره‌ های ‌بزرگ‌ هميشه‌ از دل‌ بحران‌ها متولد مي‌ شوند.

بايد 400 شاعر پرت‌ و پلاگو در دوره‌ حافظ باشند كه‌ از ميانشان‌ 10 شاعر شاخص‌ بالا آمده‌ و قله‌ شان‌ حافظ باشد. كثرت‌ كنوني‌ شاعران‌ نيز پديده‌ مباركي‌ نيست‌. معتقدم‌ وقتي‌ در جامعه‌ اي‌ تعداد شاعران‌ بالا می رود، علامت ‌بيماري‌ است‌. جامعه‌ سالم‌، آزاد و كم‌ آرزوست‌ و به‌ شاعر نيازي‌ ندارد.

اما در مورد داستان ‌... شكوفايي‌ قطعا بوده‌، با اين حال‌ اين‌ شكوفايي‌ بدون‌ سووشون‌، بدون‌ حضور آل‌ احمد، احمد محمود و غلامحسين‌ ساعدی ‌امكان‌پذير نبوده‌. اين‌ زايش‌ البته‌ در حوزه‌ سينما با حضور امپراتور عظيم ‌فيلم‌ ايراني‌ و نقاشي‌ نيز روي‌ داده‌. اما چرا شعر در برابر رمان‌ و سينما حركت ‌رو به‌ جلو انجام‌ نداده‌؟

من‌ اينجا يك‌ سؤال‌ دارم‌: شعر در ايران‌ كي‌ غالب‌ بوده‌؟ هيچ‌ وقت‌! در همين‌جمع‌ ما، شاهنامه‌ را چه‌ كسي‌ كامل‌ خوانده‌. حافظ را به‌ مفهوم‌ مطالعه‌ عميق‌ (400 غزل‌ هم‌ بيشتر نيست‌) چه‌ كسي‌ ... مگر آدم‌ بيماري‌ مثل‌ من‌ پيدا شود كه‌ شب‌ها بجاي‌ قرص‌ خواب‌ هي‌ غزل‌ بخواند كه‌ چرتش‌ بگيرد. آنهم‌ نه‌بخاطر مطالعه‌، بلكه‌ يك‌ ارتباط روحي‌ از آن‌ پشت‌، برقرار و  واژه‌ هاي‌ حافظ را سرقت‌ كند، برگرديم‌ به‌ سؤالتان‌. مجموعه‌ شعرهاي‌ شاعر بسيار مقتدر و محبوبي‌ مثل‌ احمد شاملو بعد از 40 سال‌ انتشار به‌ چاپ‌ ششم‌ نرسيده‌، پس ‌مخاطب‌ قبل‌ و بعد انقلاب‌ تفاوتي‌ نكرده‌. با اينهمه‌ نمي‌توان‌ كتمان‌ كرد كه ‌شعر همواره‌ برايمان‌ دعا و دستور معنوي‌ بوده‌.

 

 

ـ ما مواقعي‌ بحران‌ تاريخي‌ داريم‌ و اين‌ بحران‌، جامعه‌ را به‌ درون‌ مي‌كشاند، انسان‌ها نيز بدليل‌ سنگين‌ شدن‌ بار احساسي‌ شان به‌ هنر و شاخص‌ترين‌شان‌ شعر تكيه‌ می ‌كنند. از سويي‌ ما در جامعه‌ بعد از انقلاب‌، شاهد رواج‌ كتابهايي‌ از جنس‌ تاريخ‌ و خاطرات‌ هستيم‌ كه‌ نشان دهنده‌ هويت‌جويي‌ است‌. خب‌ با شرايط ذهني‌ اين‌ نسل‌، داستان‌ و نثر مطابقت ‌بيشتري‌ دارد تا واگويه‌هاي‌ صرفا احساسي‌. شما البته‌ گفتيد كه‌ افول‌ را قبول‌نداريد، اما به‌ نظر می رسد حضور اينهمه‌ شاعر چندان‌ اثرگذار نبوده‌.

 

 

صالحي‌: اين‌ مسأله‌ خاص‌ ايران‌ نيست‌. تيراژ مجموعه‌ شعر شاعر درخشاني‌ بنام‌ «لئونارد كوئن‌» در آمريكاي‌ شمالي‌ هم‌ بسيار پايين‌ است‌، اين‌ وضع‌ در اروپا هم‌ صدق‌ مي‌كند. پس‌ می ‌بينيد كه‌ مسأله‌ اينجايي‌ نيست‌ و جهانی ‌است‌، از سويي‌ شاكله‌ مطالعه‌ نيز عوض‌ شده‌. ايران‌ در حوزه‌ وبلاگ نويسي‌، رتبه‌ هفتم‌ را در دنيا داراست‌؛ اين‌ خارق‌ العاده‌ است‌. می ‌بينيد كه‌ ما از كاغذ و كلمه‌ سياه‌ و سفيد، كنده‌ شده‌ايم‌. شما سري‌ به‌ سايت‌هاي‌ ادبي‌ ـ هنري‌ و  وبلاگ نويسان‌ بزنيد، می ‌بينيد خوشبختانه‌ شكل‌ مطالعه‌ مخاطب‌ ما مدرن ‌مي‌شود.

برگرديم‌ به‌ عدم‌ ظهور چهره‌هاي‌ غول‌ آسا در حوزه‌ شعر. بايد بگويم‌ دوره‌ تك‌ انساني‌ كه‌ يكي‌ بالاي‌ كوه‌ بنشيند و ملت‌ را پايين‌ پايش ‌بنشاند، سپري‌ شده‌. حالا شاعر، شانه‌ به‌ شانه‌ مردم‌ در كوچه‌ و بازار حضوردارد، ديگر آن‌ ولايت ‌پذيري‌ در حوزه‌ شعر از بين‌ رفته‌.

اكنون‌ شاملويي‌ به‌ دنيا نمي‌ آيد، چون‌ ملت‌ نمي‌خواهد شاملو داشته‌ باشد.

الان‌ خود شعر به‌ ولايت‌ تبديل‌ شده‌، نه‌ شاعر. بنابراين‌ جريان‌ در رأس‌ قرار مي‌گيرد. حالا جهان‌ به‌ سمت‌ يك‌ شهر حركت‌ مي‌كند، پس‌ به‌ عياران‌ و شهسواران‌ نياز نداريم‌، در تمام‌ حوزه‌ ها. شما نگاه‌ عميقي‌ به‌ اين‌ 8 سال ‌جنگ‌ بيندازيد، چرا ما در جبهه‌ قهرمان‌ نداريم‌، چون‌ همه‌ شان‌ رفتند و كشته ‌شدند، چون‌ مردم‌ قهرمانند. عصر، عصر قهرمان‌ شدن‌ جمع‌ است‌ نه‌ فرد. اما در جنگ‌ دوم‌ جهاني‌، چهره ‌ها متعددند. بنابراين‌ دوره‌ زايش‌ قهرمان‌هاي‌ فردي‌ گذشته‌، از طرفي‌ تا زماني‌ كه‌ يك‌ ملت‌ به‌ قهرمان‌ نياز دارد، نشانه ‌ضعف‌ و التجا آن‌ ملت‌ است‌.

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

گفتگوی ما با سيد علی صالحی اواخر فروردين با حضور سهيل معينی، کيوان مهرگان و شيرين حسينی در تحريريه روزنامه صورت گرفت. اميدوارم فردا تکه های ديگری از اين گقتگو را به اين جا بياورم، گرچه لحن صالحی روی نوار مانده و اين جا نيامده.

...