يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

ماهیداستان امروز

ما از اين سيگار ها نکشيده ايم

 

ماهی قرمز يا همان ماهی شب عيد که بهتر خواهد بود البته، ماهی طلايی با لکه هايی صورتی بالای باله هايش خطاب کنيم، آهی کشيد گفت: از بس بيهوده اين تنگ کوچک لعنتی را دور زدم سرگيجه گرفته ام. نيم باله ای هنوز نزده، رسيده ام به جداره. جايی که تنگ تمام می شود. کاش کلنگی، سوهانی، تيشه ای، ديناميتی، اره ای، چيزی با خود داشتم. آن وقت تقدير را به گيره می بستم. سوهان می کشيدم. اره می کردم. تيشه می زدم.

تلفن زنگ زد. صدايی که سيمها می آوردند آشنا نبود. گفت: حرف های ماهی را شنيده. همه اينهايی را که ماهی طلايی آرزويش را داشته، دارد. زيرزمين خانه، به جز ديناميت البته. صدا، صميمی بود، سردی هوا را بهانه نکن، نيم ساعت بعد ضلع غربی ميدان انقلاب، جلوی کيوسک مطبوعاتی.

مدادپاک کن را برداشت. گوشه اش را چند بار لغزاند روی «ديناميتي». محو شد کلمه. فضايی خالی به اندازه نيم بند انگشت، فاصله انداخت بين اره و تيشه. بعد لباس هايش را به سرعت پوشيد، با عجله. فراموش کرد حتا از خودش  مطمئن شود در آيينه. برف می باريد که آمد بيرون، ترافيک بود. به خاطر برفی که می آمد. برف پاک کن هايی که کار نمی کردند، به خاطر عابران عيد. کفرش درآمده بود. جلوی تئاترشهر بود که پياده شد. سراسيمه می دويد. چند دقيقه ای دير کرده بود، رسيد تا. صدا آشنا بود. عذرخواهی کرد. نفس نفس می زد. گفت: ترافيک بوده. خنديد. مدت ها بود که ندويده بودم، آنهم بين مردم.

همه آنچه را که ماهی، وسط ويرگول ها بالا به يک کاش گره می زد، آورده بود. داد. هنوز نرسيده پالتو تنم بود که دادم به ماهی، به جز ديناميت البته. دقايقی به تحويل سال مانده بود. به تحويل ثانيه هايی که تقديرشان شبيه به همين قطارهايی است که هميشه دوست داشته ای بعد آن آخرين واگن، واگن ديگری هم در کار باشد اما گسسته، تمام شده.

وسايل به دردبخوری داده بوديم ما به ماهی. ( حداقل با قضاوت آن روز من ) با وجود اين حال و روز آرتيست هايی را داشت که با ابتدايی ترين اشيا، استوانه های توخالی تونل را ذره ذره وصله می زنند کف سلول. با چشمی به رهايی، چشمی به چشمی مربعی، به زندانبان.

می ترسيد ماهی. حق می داديم به ماهی، به ما. ما، هی ترسيده ا یم. مطمئن بوديم ماهی ما را ديده، می دانستيم ديده. حتا کور مادرزاد هم تونلی به آن شفافی را از کيلومترها آن طرفتر تمييز می دهد. چطور ممکن بود؟! بدبينيم ما. دست خودمان که نيست، آژيرها درست لحظه آخر ما را لو داده اند. وقتی فقط به اندازه يک بند انگشت، با  روشنای آفتاب آن طرف ديوار، فاصله مان بوده. بعد هم که مثل موش از تونل کشيده بودندمان بيرون. تفنگ، توهم ذهن ما بود. حتا طيف مستطيلی شيری رنگی که پاشيده می شد روی ديواره های شفاف سلول ماهی ما. روی ضامن بود برگه ناظم آتش. ديديم که روی ضامن می چرخد ماهی. دقيقه ای به تحويل، ترک ها از روی محيط تنگ، انگشتانشان را کشيده کردند. شاخه به شاخه، مثل رعد، وقتی انگشتان نقره ای کشيده اش را از لای پنبه ابرها بيرون می آورد.

سال تحويل شده بود و تنگ، شکسته بود. تقلا می کرد. دم می کوبيد به آب و می پاشيد به آيينه. دهانش را به گفتن چيزی باز و بسته می کرد. صميمانه ترين اذکار و اورادی که بلد بوديم می آورديم روی لبانمان. خدا خدا می کرديم ماهی قرمز ما، در واحه واهی بهانه ای رها نشود. نويسنده جماعت، اغلب چيزی بارشان نيست. بی خود باد در دماغ انداخته اند. تواضع هايشان هم که تصنعی است. لابد بهانه می آورد که همان درد کهنه هميشگی، عود کرده. هيچ تنابنده ای هم در خانه نبوده. حواسش هم به اين چيزها نيست که مثلا زنش، قرص هايش را کجا می گذاشته. هر جايی که احتمالش را می داده، زير و رو کرده. انگار آب شده رفته باشد زمين. شال و کلاه کرده و رفته. بپرسيم: ماهی ما را بی انصاف، با آن حال زار رها کردی و رفتی؟! چطور دلت آمد؟! زود از کوره لابد در می رود که می خواهم سر به تن هيچ ماهيی نباشد. خيلی هم که خويشتن دار باشد و به هيچ ماهيی فحش ندهد می گويد: اينهمه ماهی. اين ماهی نشد، ماهی ديگر.

اما خودت که خوب می دانی ما همين يک ماهی را داريم. شما چيزی بگوييد آخر. حداقل شما که می دانيد ما همين يک ماهی را داريم. می گويی چه کنيم ما. مريض نیست مگر؟!  هر جوشانده ای که هوس کند، دم می کنيم برايش. حتما از اين سيگار های قهوه ای کلفت می کشد. راستش ما از اين سيگارها هيچ وقت نکشيده ايم. اما  می گيريم، خودم می گيرم. نخی ده هزار تومن هم که باشد می گيرم. بيا اين کاغذ، قرص هايش را بنويس. گير می آورم. آدمی که پانزده سال بين گرگ های ناصرخسرو سگ دو زده باشد، گير می آورد. ها؟!

حالا ديگر کمتر خط می زد. استخوان ها را می تراشيد مثل مدادهايش. غضروف هايی که می ساخت خالی می کرد بين بندها، بند بند انگشت ها. بعد رگ و ريشه می‌ آورد. اين کار هميشگی اش بود. مثل يک سرباز که با چشمان بسته، اجزای تفنگش را به چشم بر هم زدنی روی هم سوار می کند، دست ها را سوار ساعدها و آرنج ها می کرد. ماهی را با همان دست های مصنوع، از خرده شيشه های تنگ برداشت.  تقلا می کرد ماهی. عصبی شده بوديم ما. داد می زديم رها کن، به يک ويرگول بنديم ما. ويرگول را گذاشت. مشتش را باز کرد: دال، ر، ی، الف.

وقتی با چهار حرف ساده به تمام آرزوهای دست نايافتنی يک ماهی قرمز يا همان ماهی شب عيد که بهتر خواهد بود البته، ماهی طلايی با لکه هایی صورتی بالای باله هايش خطاب کنيم، می توان جامه عمل پوشاند.

 

گفتگوی امروز

گفتگو با سيد علی صالحی، شاعر معاصر

مولود و جفت؛ کنار هم

 

ـ  تعبير درستی که شما داريد، تيغ دو لبه نيست؟! ما ابرها را کنار می گذاريم و از خيلی چيزها تقدس زدايی می کنيم. اين فضای دموکراتيک که انبوهی از هر محصول، حالا در حوزه اقتصاد، فرهنگ و... توليد شود از يک جهت ميمون است اما ما نبايد دنبال هيچ قدر مطلقی بگرديم؟! خب، مرز ابتذال و اصالت کجاست؟

 

صالحی: به نظر می رسد فرد به تنهايی، توانايی تمييز و خط کشی را ندارد، اما بهترين مدافع اصالت، خود اصالت است. زمان، شفا دهنده است، می گذرد و ابتذال و سبک سری را حذف و اصالت را بر جای می گذارد. از سويی هر گاه در جامعه ای، اتفاق بزرگ اجتماعی ـ سياسی رخ دهد، بلافاصله دو جريان متولد می شود، مثل يک نوزاد. در بختياری نوزاد که دنيا می آمد، جفتش را پرت می کردند بالای درخت «کُنار» و نصيب  لاشخورها می شد اما نوزاد که نمادی از معصوميت و اهورا زادگی است، می ماند، بزرگش می کردند تا استمرار دهنده نسل باشد.

در حوزه های سياسی ـ فرهنگی نيز وضع به همين منوال است. انقلاب مشروطه در شعر، نيما را به دنيا می آورد و جفتش؛ هوشنگ ايرانی. «جيغ بنفش» ايرانی را با «ری را» نيما مقايسه کنيد؛ مولود و جفت، کنار هم. اما بعد از انقلاب پنجاه و هفت، يک جريان سالم، نرمال و مادرانه ای است که از فروغ، نيما، حافظ و رودکی کنده می شود و مخاظبش را پيدا می کند و در مقابل، جريان کاذبی که تاريخ و زمان، دست به دست هم می دهند و پرتش می کنند بالای درخت کنار.

سه يار دبستانی هستند که بسيار بی رحمند؛ زمان، تاريخ و مردم. برای مانايی هر سه ضلع اين مثلث  لازمند. پيش از انقلاب، شعرهای «کارور» را مثل ورق زر می خريدند. شاملو اما مهجور بود. کدامشان ماند؟! برگرديم به بحث. بعد از سقوط نادر شاه تا ظهور زنديه، ما يک دوره ابتذال و پريشانی را در کشور داشته ايم. هر خانی، سکه ای به نامش می زده. حالا در حوزه ادبيات، ما دوره گل آلودگی کلمه را طی می کنيم. اما يکی از مقصران اصلی اين گل آلودگی، سياست غلطی است که در سيستم آموزش و پرورش ما طی اين بيست و پنج سال، رخ داده. بچه های ما پيش از آنکه حافظ را درست بخوانند راجع به خريد باقالی از بازار از «ژاک دريدا» مثال می زنند. متأسفانه اين ترجمه زدگی، جز انقطاع تاريخی، ثمری برای ما نداشته.

 

ـ يکی از آرزوهای ما اين است که راه پيدا کنيم به پروسه سرايش نزد شاعران ... سرک بکشيم به آن تونلی که شعر از آنجا می آيد. اين سؤال قطعا در مورد بسياری از شاعران محبوب ما بی پاسخ خواهد ماند. به عنوان نمونه ما نمی دانيم حافظ چگونه شعر می گفته، ويرايش می کرده يا نه. فکر می کنم هدايت هم جايی به اين موضوع اشاره ای کرده، بگذريم. حداقل درباره شما که می توانيم اين سؤال را بپرسيم.

 

صالحی: سوم دبستان بود که انشايی خواندم. معلمم گفت: اين که شعر نوست، انشايت را بخوان. من نمی دانستم شعر نو چيست. از پدرم هم پرسيم ايشان هم نمی دانست. بعدها شروع کردم نزد پدر به آموختن فنون سنتی ـ کلاسيک و سرودن غزل. يک روزنامه ديواری برای مدرسه مان در می آوردم به نام ناقوس . زمزمه های کودکانه ام را آنجا می نوشتم، اما جرأت نداشتم زيرش بنويسم سيد علی صالحی.

وقتی شروع به خواندن نيما کردم چيزی از او نفهميدم. سيزده سالم بود که در جستجوهايم، فروغ را پيدا کردم، فکر می کردم نثر است. با خودم می گفتم اينها روح مرا زنده می کند. بعد از فروغ، شاملو را فهميدم و بعد شاملو، نيما.

يادم هست دبيرستان، شب شعری در مسجد سليمان برگزار می شد. قطعه شعری داده بودم آنجا. بعد چهار روز از مدرسه صدايم زدند؛ آقايی بود به نام ذونقی.پرسيد «پاشنه آهني» جک لندن را خوانده ای. گفتم: نه!  ماهی سياه کوچولوی صمد را هم نام برد. نخوانده بودم. گفت: اين شعر، سياه نمايی و  عليه حکومت است. بعدها فهميدم تلخی کلمات اين شعر، تأثير طبقه و جايگاه اجتماعی من بوده. جای سکونت آمريکاييها و انگليسيها در مسجد سليمان، انگار که تکه ای از بهشت بود و جايی که ما بوديم فقر و بدبختی. زنان باردار از بی گوشتی، خون را در پياز سرخ می کردند و می خوردند و خب همه اینها بی آنکه بدانم رسوب می کرد در من.

آن آقا به من گفت: نمی تونی آن شعر را بخوانی. شعر ديگری خواندم،  متوجه هم نشدم چرا دانشجويان،  از روی شعرم می نويسند.

ـ يادتان مانده؟

صالحی: اينگونه آغاز می شد: شبانی که شبان آمد و شبان هم رفت. بعد اين اتفاق بود که همه شاعر صدايم زدند. کيف می کردم، آرام آرام  باورم شده بود شاعر شده ام...

ادامه دارد

 

پوزش امروز

شبان بی شولا يا وعده سر خرمن؟!

من از همه دوستانی که به شعبه دوم، مراجعه كرده اند و احتمالا  گمان برده اند خدای ناكرده «شبان بی شولا» چيزی در مايه های دوربين مخفی و  فانتزی بازی بوده پوزش می خواهم و عرض می كنم كه متأسفانه يك اشكال فنی ناخواسته در سيستم دعای ما رخ داده كه تلاش می كنيم هر چه زودتر مرتفع شود. خواهش هميشگی من از شما صبوری، دندان روی جگر گذاشتن و از همه مهمتر سرک کشيدن به شبان بی شولاست، حتا اگر ويترينش خالی باشد. حداقل که می توانيد دعاهای قشنگتان را در پيام های شبان ... برايم بگذاريد. نمونه اش دعای محشر گلدونه  ( البته در وبلاگ خودشان ): الهم يا شاهد کل نجوا 

...