يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

مينیه پاگنده مین خنثی کن

 

 

 

فقط یه اشتباه فاحش حروفچین خواب آلود، می تونه آدما رو ملقب کنه به اشرف مخلوقات؛ وقتی عروسک، اشتباها انسان تایپ بشه. عروسکها مثل خدا می مونن؛ خوب گوش می کنن و آرومن، حتا تیکه تیکه بشن. اونا حیاتشونو از مرز باریک ضربان، اون ورتر برده ان. روزی که انسان به دنیا اومد، اونا گرفتن خوابیدن اما همین روزهاست که از خواب، بلند شن.

دیر وقت بود. ماشینهای شیشه دودی تیم محافظان آقای رئیس جمهورداشتند دور می زدند، آقای رئیس جمهور هر وقت سفر طولانی مدت خارجی داشتند، به سرعت پله ها را بالا می آمدند و جواب خم و راست شدن های مداوم محافظان مستقر در کاخ محل اقامتش را نمی دادند، محافظان از این عادت آقای رئیس جمهور خبر داشتند و پیش خودشان به حساب خستگی و مذاکرات بی سر و ته با سران کشورهای خارجی می گذاشتند، همان مذاکراتی که  گوینده های خبر از آن با عنوان « طرفین، مثبت ارزیابی کردند» نام می بردند.

آقای رئیس جمهور، وقتی وارد خانه شد، به سرعت با همسر، دختر و پسرش روبوسی کرد و رفت طرف اتاق خودش. دختر و پسرش که هر دو نوجوان بودند این رفتار پدرشان را تعبیر به خستگی سفر کردند اما همسر آقای رئیس جمهور با اینکه هیچ وقت به روی خودش نمی آورد، دلیل واقعی این عصبیت غیرعادی  بعد سفرهای خارجی  را به خوبی می دانست.

نجوای همیشگی آقای رئیس جمهور با خودشان مربوط می شد به همین پیشوند؛ بالاترین پیشوند دولتی: آقای رئیس جمهور!  بدش می آمد از این کلمه: کاش این پیشوند محدود می شد فقط به ساعات اداری و ملاقات های رسمی : خیلی مسخره است اینکه آدم در هر موقعیتی رئیس جمهور باشد؛  لخت و عور در حال استحمام؛ رئیس جمهور.  وقتی یبوست دارد  و هی  زور می زند تا خشک ترین گلوله های مدفوع جهان بیایند بیرون؛ رئیس جمهور.  در حال معاشقه، در حال تعریف یک جوک ممنوعه، همه اش رئیس جمهور، لعنت به این کلمه.

آقای رئیس جمهور،  دستگیره طلایی در اتاقش را به سمت پایین فشار می دهد، در را که باز می کند چراغ اتاقش روشن می شود، خوشبختانه اثری از دوربین های مداربسته نیست، در را می بندد.  گره  کراواتش را شل می کند، بلند می شود در را دوقفله می کند، می رود سراغ  کمد و عروسکهایش را بیرون می آورد. بازهمان سؤال همیشگی وقتی سراغ عروسکها می رود:  اگه یه روز  یکی از این دوربین هایی که هر روز مثل یه بختک از خونه  تا محل کار، توی هواپیما، توی کریدور، افتتاح پروژه ها و... تعقیبم می کنن، بویی از این قضیه ببرن ...  دوربین ها بدبختانه هر روز کوچیک و کوچیک تر می شن، حتا می شه به حرکت یه پشه مشکوک بود. وزوز یه پشه می تونه صدای ضبط  یه  کاست مینیاتوری هم باشه، آره حالا هم معلوم نیست اینجا ... نه! نه!  چرا نه!  می تونی حتا تیتر روزنامه ها رو حدس بزنی ... گزارش های مفصل شبکه های تلویزیونی که دنبال یه همچین خوراک چرب و نرمی  له له می زنن و حاضرن حتا زنشونو به خاطر یه همچین سوژه ای  بذارن  مزایده، لابد این روانکاوها هم  با اون دستمال گردن های لعنتی  و  خونسردی آب دوغ خیاریشون،  کلی میزگرد ترتیب می دن و یه مشت لاطائلات فروید و یونگ  رو با آب دهن می چسبونن به هم و به خیال خودشون بالاخره  سرچشمه این عقده  رو از یه جهنم دره ای می کشن بیرون.

آقای رئیس جمهور، تق تق در را شنید، زنش بود. اتاق را تند جمع و جور کرد و در را باز کرد. زنش یکی از عروسکهایی که کف اتاق مانده بود داد به آقای رئیس جمهور و منتظر عکس العمل شوهرش ماند. آقای رئیس جمهور که عضله های صورتش به طرز ترحم برانگیزی مچاله شده بود، پرسید: تو در مورد من چی فکر می کنی؟  زنش گفت: به خاطر عروسکها؟  شوهرش سرش را تکان داد. زن بلند شد، با دو انگشت قسمتی از پرده  اتاق را کنار زد. محافظان مثل مورچه ها دائم شاخک هایشان را به هم می زدند. زن گفت: خدای من! اگه اینا بفهمن رئیس جمهورشون شب با عروسک هاش می خوابه یه لحظه هم اینجا وای نمی ایستن. آقای رئیس جمهور در حالی که به استوانه سرخ و خاکستری سیگارش نگاه می کرد، گفت: من با عروسکها نمی خوابم. من فقط می خوام بدونم اونا کی بیدار می شن. زنش گفت: من نگران سلامتی توام. آقای رئیس جمهور گفت: می دونی؟!  بچه ها با عروسک هاشون بازی نمی کنن اونا فقط می خوان بدونن که عروسکهاشون کی می خوان بیدار بشن. آقای رئیس جمهور منتظر ماند تا زنش بپرسد عروسکها برای چه بیدار می شوند، زنش اما چیزی نپرسید. آقای رئیس جمهور ادامه داد: اونا بیدار می شن برای اینکه تا چند سال دیگه ما برای یه دوش گرفتن ساده توی آپارتمانهامون از هال تا حمام،  یه  پاگنده مین خنثی کن باید همرامون باشه.

 

...