يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

معذورم آقا!  ( داستان کوتاه )

بدجوری ترافيک بود. ماشين ها مثل اضلاع شبکه های تار عنکبوت تنيده شده بودند به هم. اشرف مخلوقات، ابتدای پل سيد خندان در آمبولانس دراز کشيده بود. عزراييل روبروی آمبولانس، روی نرده های پل داشت شنای سوئدی انجام می داد. آمبولانس مدام جيغ  می کشيد و دستگاه تنفس مصنوعی به اشرف مخلوقات کمک می کرد شش هايش را پر و خالی کند.

 متاسفانه اشرف مخلوقات از فرصت استفاده کرده بود و در حالت اغما به قسط های عقب افتاده بانک فکر می کرد، فعاليتی اقتصادی - انتفاعی که طبق ماده پنج کنوانسيون اغما خلاف مقررات تلقی می شود.

عزراييل، گرد و خاک کت و شلوار دیپلماتی اش را تکانده بود و اطراف آمبولانس پرسه می زد، گاهی حتی انگشت های کشيده اش را می چسباند به شيشه های آمبولانس، حائل چشم ها می کرد و می کوشيد راهی به داخل آمبولانس پيدا کند. ترافيک مثل يک بند باز روی اعصاب بيشتر سر نشينان ماشين های ديگر که همگی اشان اشرف مخلوقات بودند راه می رفت.

آنها بطور مرتب به ساعت مچی هايشان که بند های چرمی، فلزی،کشی و... داشت نگاه می کردند. لب هايشان را گاز می گرفتند و زير لب به ترتيب اولويت به زمين، به زمان و به عناصری که فحش خورشان تا حدودی ملس بود، فحش می دادند.

آژير آمبولانس وسط ترافيک خراب شده بود و راننده آمبولانس روی شستی آژير فشار می آورد. لبخندی حاکی از رضايت روی لبان سرنشينان خسته ماشين های اطراف آمبولانس نقش بسته بود. يک اشرف مخلوقات ميانسال که پشت فرمان زانتيای مشکی نشسته بود و بخاطر تربيت اصيل خانوادگی حتی يک بار در عمرش نتوانسته بود به چيزی يا کسی فحش کوچولويی نثارکند به فاصله زمانی فکر می کرد که ترافيک لعنتی بين دوش آب داغ و احساس رخوت اين دوش روی پوست کله اش ايجاد کرده بود.

راننده آمبولانس برای نجات مريض چه کار می توانست بکند، جز اينکه از آمبولانس پياده شود، سيگاری آتش بزند دود سيگار را مثل هاله ای مقدس ببلعد. و عزراييل که حالا نشسته بود کنار اشرف مخلوقات ، دهانش را با آن لبان سرد چسبانده بود به گوش محتوی آمبولانس و صدايش مثل حرير از حلزون گوش  او می پيچيد و بالا ميرفت؛ معذورم آقا!

...