يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

آتش بس در آپارتمان!

آدمها هم مثل خيلی چيز های ديگر چند وجهی اند. بعضی وقتها آرزو می کنی نسلشان از روی زمين کنده شود و بعضی وقتها هم آرزو ميکنی نسلشان از روی زمين کنده شود.

ديشب روح خروس جنگيها و شواليه ها در کالبد همسايه های آپارتمان حلول کرده بود. يک دعوای قرون وسطايی با نون اضافه و مخلفات راه انداخته بودند که آن سرش ناپيدا!

مثل مار بوا نشسته بودم پای تلويزيون و سعی می کردم دست پخت سرآشپز ضرغامی را هضم کنم که دعوا شروع شد. موضع بی طرفی ام را سريعا به اشيا و عناصر اتاقم اعلام کردم اما متاسفانه نشد. اگر چه تصور احمقانه ای بود اما فکر کردم همسايه ها بخاطر بی توجهی من دعوا را الکی کش می دهند، ناچار بلند شدم و از چشمی در دعوا را دنبال کردم.

عناصر دعوا را دو زن ميانسال، يک دختر جوان، يک مرد نابينا و يک مرد بينا تشکيل می دادند. زن۱  جيغ می کشيد، رو ميکرد به زن ۲، به مقدسات عالم قسم ميخورد که: اگه نتونی ثابت کنی که دختر من جنده  است ...

زن ۲ می گفت بارها من و همسايه ها دخترت را با مرد های غريبه ديده ايم. دختره هم جيغ می کشيد که مردی که امروز به خانه اشان آمده ، نامزدش بوده!

از اواسط دعوا مشخص شد دوستان پسر زن۱  امروز آب شنگولی تناول فرموده و مست کرده و ضمن اصابت به در و ديوار خانه زن ۲ دختر کوچکش را که تنها در خانه بوده  وحشت زده کرده اند..

زن ۱ رو کرده بود به دخترش، داد  می زد : برو تو خونه! بعد مرد نابينا را نشان می داد که : بابات داره گريه می کنه!

دختره پرخاش می کرد که: دروغ نگو! چشای بابا اشک نداره!

زن ۱ با تضرع می گفت: بابات داره گريه می کنه! بعد دست دخترش را کشيد برد خانه. دختره نرفته برگشت و

شروع کرد به جيغ و داد.

خسته شدم ، چشمی را رها کردم آمدم نشستم. دو سه ساعت بعد روح شواليه ها و خروس جنگيها با خواب همسايه ها کالبدشان را رها کرده بودند ، چراغ ها خاموش بود وآةش بس اعلام  شده بود..

...