يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

ماه عسل

 

تالار بزرگی است. دو در بزرگ دارد٬ مثل در يک قلعه. روی درها٬ يک نيم دايره بزرگ چوبی قرار دارد با شيشه های رنگی تزيين deathشده. ستون مورب نور از نيم دايره بالايی  در خروجی به تالار تابيده. کنار در ورودی يک ميز گذاشته اند. عين همان ميز٬  بغل در خروجی است. روی ميز جايی که من ايستاده ام گهواره يک بچه آرام تکان می خورد. يک روزگی من آنجاست٬ گريه می کند. من او را می شناسم. هق هق هايم را خوب می شناسم. هق هق  آدمها مثل اثر انگشتشان می ماند٬ نمی توان جعل کرد.

دلم به حال يک روزگی ام می سوزد. زنی را آن حوالی پيدا می کنم. با استيصال از او خواهش می کنم چيزی به آن بچه بدهد و آرامش کند. زن چندان به اضطراب من اعتنا نمی کند. با خونسردی٬ شيرينی تعارف می کند و می گويد: زياد نگران نباشيد٬ همه ما گروگان بچه هاييم تا بزرگ شوند.

از اين در تا در خروجی٬ دور تا دور صندلی چيده اند. خيلی زياد است٬ نمی توانم بشمارم. چند دقيقه ای طول می کشد تا برسم آن طرف. روی ميز٬ تابوت گذاشته اند. دور تابوت دو شمع روشن است. پارچه سفيد را از صورت مرده کنار می زنم. منم. انگار که خوابيده ام. خانمی که آن حوالی است جلو می آيد با ديس خرما. زير لب چيزی می خواند. خرما بر می دارم. زن می گويد: هيچ کداممان باور نمی کنيم مرده باشد. 

درست روی صندلی چسبيده به ميز٬ پيرمردی نشسته. انگار که پيرمرد را تکثير کرده باشند روی صندلی های کناری. همه شان شبيه هم هستند. پيرمرد چسبيده به تابوت می گويد: من يک روز مانده به مرگ به مرحوم گفتم ... پيرمرد کناری اش حرف او را قطع می کند: من دو روز مانده به مرگ به مرحوم گفته بودم.

وسط تالار٬ مراسم عروسی است. صدای هلهله و سوت و کف ميهمانان  تا اين جا می آيد. دو نفر در دو سوی تابوت با هم حرف می زنند. يکی شان پک می زند به سيگار و می پرسد: خب؟! ديگری جواب می دهد: من گفتم٬ گفتم کمی يواشتر سر و صدا کنند. گفتند: مرده شما٬ داماد ما هم هست.

نزديک می شوم به مراسم عروسی. هيچ وقت بلد نبودم برقصم. می رقصم. می توانم حلقه اشک مادرم را ببينم. ناشيانه دست و پايم را تکان ميدهم. چند نفر از خانم ها دست روی دهانشان می گذارند٬ سرشان را می اندازند پايين و ريز ريز می خندند.

روی صندلی بعدی٬ ماشينی نرم حرکت می کند و می ايستد. روی سپر ماشين با نخ٬ قوطی های خالی کمپوت و کنسرو بسته شده. جمعيتی بيست نفری اطراف ماشين حلقه زده اند. مادر از ما خداحافظی می کند. به زنم می گويد: نذار تند بره ٬ زنم مرتب می گويد: چشم مادر٬ چشم! شما هم مراقب خودتان باشيد. صندلی بعدی٬ ويلايی است در شمال وقتی از شانس ما دريا طوفانی شده.

همه روزهای من٬ در تالار روی صندلی هايشان نشسته اند. جلوی ميکروفن فرضی می آيم و می گويم: تمرين خوبی بود خسته نباشيد!

عقربه های ساعت٬ مثل پوست پژمرده موز می افتند زمين. بچه ها خسته اند. هر کدام مان گوشه ای حلقه ای می زنيم و شروع می کنيم به حرف های هميشگی.  

 

 

 

...