يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

وقتی ترازو با شاهينش تبانی می کند

 

برادران انگليسی مان گفته اند و خوب گفته اند که سر بی درد را نبايد به دستمال بست. اصولا ما را چه به سياست که لشکری از پيل ها را نيش زده و عاجز کرده چه رسد به ما که دماغمان را بگيرند جان به جان آفرين دو دستی تقديم می کنيم. ما همين که کنجی بنشينيم و دلمان را خوش کنيم که شعرچه ای يا داستانچه ای در ساچمه خودکارچه بيک سرمه ای چی مان بيافتد کلی ذوقچه می شويم و محصولچه ادبی مان هرچه پسامدرنيته تر خداوند ذوالجلال را شاکرتر. حافظ می فرمايد: تو بندگی چو پست مدرن ها به شرط شعر مکن. اين هم البته برای خودش استدلالی است اما کو خريدار. الان پدر و مادرهايی که ۸۰ - ۲۰ سال بچه هايشان را مدام تر  کرده اند و بعد خشکانده اند تا می آيند يک کلمه بگويند: عزيزم دخترکم گلم! شما بالای چشمتان يک شيار قوسی به نام ابرو داريد دختر عزيز کرده شان مثل فشفشه بالا و پايين می رود که: شما املتيد. ببخشيد شما امليد و بچه هايتان را به اندازه يک اپسيلون درک نمی کنيد.

به قول انگليسيها از کجا به کجا رسيديم. سياست خارجی کشور را می خواستيم بکشانيم زير ذره بين ( چه غلطا! )  و آسيب شناسی اش کنيم رسيديم به فرزندسالاری و از هم گسيختگی خانواده ها.

باور کنيد و اين را واقعا از صميم قلب می گويم سر هيچ آدم عاقلی در ايران برای سياست درد نمی کند. حادثه ای که برای اکبر گنجی افتاده و الان در آستانه مرگ است٬ حادثه ای که برای زرافشان افتاده و خيلی از فعالان سياسی ديگر و اين اواخر وبلاگ نويسان مثل شهرام رفيع زاده و اميد معماريان و ... برای همه ما عبرت است که فاعتبروا يا اولی الابصار!

اسم اوين بدون هيچ تعارفی٬ چهار ستون تن آدم را می لرزاند حتا اگر به قول آقای شاهرودی٬ سلول انفرادی را  سوئيت بخوانيم باز هم مساله به قوت خود باقی است. الان عصر ما چيز ديگری می طلبد. ته قلبمان می گوييم خدا ما را بخاطر اوين نيافريده: فسيروا فی الارض.

من نمی خواهم حتا يک روز يک ساعت حتا پشت ميله ها بمانم. دوره راديکال بازی مان هم سپری شده که به خاطر محبوب شدن بين جمع٬ ژانگولر بازی در بياوريم و  کله مان را داخل دهان شير کنيم که حاضران با دهان باز٬ برايمان کف بزنند.

نه! من هوای حتا يک آن از داستان های به سرانجام نرسيده ام را وقتی تنها در خانه می نشينم و با بخار چای ليوانی و شستی های کی بورد می روم  دنيايی که قرار است خودم بسازم و مصالحش دست خودم باشد و هر وقت که فی المثل بخواهم  آسمان داستانم ابری باشد همان لحظه بعد يک ويرگول ساده٬ انبوهی از ابرهای سياه و سفيد را مثل هيزم از جايی در ذهنم جمع کنم و بياورم اين جا و بعد هم که نوبت باران باشد و لذت خيس شدن پيراهن٬ با فرو غلتيدن در نام ها و حوادث سياسی معاوضه نمی کنم.

اين دنيايی است که ديگر قرار نيست به خاطر واژه٬ مواخذه  شوم. به خاطر واژه٬ کاغذی سفيد جلويم بگذارند تا تازه بنويسم که چرا نوشته ام. اين جا کلماتم را نپسندم نه مچاله می کنم و نه حتا خط  می زنم مثل هميشه از چند سطر پايين تر با خشت هايی جاندارتر آغاز می کنم.

اينها را عرض کردم تا به دوستانی که اين چند روزه پوست کنده يا به کنايه گفته اند: برگرد به خانه! بگويم که سر در گريبان خودم فرو بردن چقدر برايم فرح بخش و خواستنی است٬ با اين همه٬ هميشه حسی تو را از بخار پيچان ليوان چای٬ هلت می دهد بيرون٬ وقتی می بينی جايی ترازو با شاهينش تبانی ميکند.

 

 

 

...