يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

خنکای مرموز کودکی

 

خانه ما در تبريز، زير زمينی دارد که به درد رئاليسم جادويی آمريکای جنوبی به ويژه مارکز می خورد. همه چيز در اين زير زمين هست و هر لحظه می تواند شگفت زده تان کند، من در بچگيها يم اکثر شب ها خواب های اين زير زمين را می ديدم. تا پلک هايم سنگين می شد مثل جزاير برمودا کشيده می شدم به زير زمين و هر چقدر می خواستم داد بکشم نفسم بالا نمی آمد. هميشه هم يادم هست که دو دستی می چسبيدم به ناودان حياط اما آن نيروی مرموز آرام آرام تمام انگشتانم را باز می کرد.

ديروز سری به زير زمين زدم و چيزهايی که ۶ - ۵ سال پيش نوشته بودم پيدا کردم؛ می نويسمشان.

مرد و مرگ

 

از قلاب خميده زندگی

هوس انگيز ترين نفس ها را آويخته آرام مرد.

کنار برکه ای، سبدی بر کنار

خويش را کناری گذاشته

به رقص باله های ماهی مرگ.

و منتظر تا دواير نقطه ای گردند

به جذبه گنگ گرسنگی.

آن گاه مرد و مرگ

هر دو دم به زمين می کوبند

و آتشی، سرفه کنان

سرخشان می کند.

اسفند ۷۹

...

آبان با عصا آمده بود

از برگ گوژپشت

طلاق می گرفت درخت

آرام گوشه ای اشک می ريخت آسمان.

مرداد ۷۸

 

حلول

 

می خرد مرده از خاک

نقاب ترد ميوه را

پدرم

دوباره در شاخه ها شاداب شده

لبخند می زند به روی ما.

کسی چه می داند شايد فردا

قلب پرهياهوی من

در گهواره گلابی، گندمی يا گيلاسی آرام گيرد.

سبز، زرد، سرخ

مبادا خجر دندانهای تو

قلب ايستاده مرا پاره پاره کند پسرم.

خرداد ۷۸

...