يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

راهی برای رهايی

 

ابرها را به خاک تيره می دوزد باران؛ باران باردار از رايحه پرنده و پروانه. و پيامبران، انسان را به آسمان، به دامان الوهيت ابتدا و انتها. لقد خلقنا الانسان فی کبد؛ پيامبر، تخفيف صعوبت و سختی اين ثقل مداوم روی شانه های کوچک انسان است وقتی امانت، قرعه می شود  و قرعه به نام انسان.

و غار کوچک حرا، زهدان زمين تيره و تار ماست؛ راهی برای رهايی. پيله ای که از پس آن، پيامبری به سوی صفی سرازير می شود که چشمهايش را مثل گنجشککان زمستانی طولانی، سنجاق زده به دست هايش.

و دريا، دست آموز دست های مهربان تو بود و چشم هايت،محمد آفتاب را به مهمانی می برد. محمد، عطر عطوفت و  آيت مهربانی خالق هستی است؛ آفتاب در ذهن و ضميرش، هروله می کند و باران در سينه اش می تپد. او در کم ترين فاصله يک مخلوق با خدا ايستاده.

پرنده ها تداوم بال های جبرئيلند در حرا و آوازهای پاک زمين، ادامه مناجات های محمد وقتی با ندای « بخوان» به سمت مکه سرازير می شود؛ مينوی کوچکی که پيامبر روی هرم زمين بنا می کند؛ سرزمين برادری و برابری.

صلح مثل نخل در دست هايش ريشه می دواند و مکه، وقتی خون غلاف شده فتح می شود. محمد فاتح تمام زيباييهاست، فانوس دريايی ما در شب طوفانی، او قلعه قلب ما را برای هميشه فتح کرده.

و اين است که ستاره ای می درخشد و آهوان رميده را کنار چشمه ای جمع می کند که از زلال ترين تبسم های خدا جوشيده.

اينک ماييم و بعثت ختم رسولان. متبرک باد نام تو و مبارک باد ردای رسالتی که بر شانه هايت انداخته ای.

...