يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

برف شانه های تو ...

زن

راستش را بگو: عاشق من يا پيشوندهايم؟

پيشوندها مثل دانه های تسبيح، افتاده بودند روی دو لب بالا و پايين؛ دندانپزشک، پيانيست، شاعر.

زن اخم کرد. به خطوط چهره مرد خيره شد؛ هيچ نشانه ای از شوخی نبود. نشاطی پنهانی که شيارهای صورت مرد را شخم بزند و بعد هم انفجار يک خنده. مرد همچنان با تلخی صورت زن را می کاويد.

زن با لحنی قاطع گفته بود، من با يک مرد خوب خوب خوب اما کمی خيالباف ازدواج کرده ام. بعد هم خنديده بود.

مرد، چهار انگشت دست چپ را از روی بندهايشان بسته بود  و فقط گذاشته بود انگشت اشاره اش باز بماند، عمود بر توده چهار انگشتی: يک کلمه! من يا پيشوندهايم؟

تو که بيرون از اين پيشوندها نيستی. هستی؟ خيلی وقت هاست همه اين پيشوندها جذب تو شده اند مثل نخ بخيه که جذب تن آدم.

مرد از فلسفه بافی زن چندان خرسند نيست. چينی به پيشانی می آورد: فرض که از فردا تمام دانسته هايم از خاطرم ....

زن تا انتهای فکر مرد را می خواند: تمام نت ها را فراموش کنی؛ د، ر، می، فا، سل، لا، سی. تمام واژه هايی که مرا عاشقت می کند: برف شانه هايت را که می تکانی ...

مرد می گويد: زرينه رود طغيان می کند.

زن می پرسد: يادت هست؟ کجا بود؟ عصر يک روز بارانی در پاييز با يک چتر و کاغذ کوچکی که نبايد خيس می شد.

مرد سرش را به نشانه تاييد تکان می دهد. زن انگار متوجه مرد نباشد: همه اين چيزها را هم که از تو بگيرند، باز من چيزی تازه تر در تو پيدا می کنم؛ گيلاس می شوی، گيلاسی که گوشتهای روی هسته اش نيست اما هسته اش هست. نيست؟ يک هسته برای تحمل برف و بوران يک زمستان. خيلی هم عادلانه هست.

مرد زير لب می گويد: يک هسته برای تحمل برف و بوران يک زمستان. يک هسته، عادلانه.

زن در فاصله نجواهای مرد با خود رفته بود سراغ دفتر هميشگی اش. کشوی پايينی ميز تحرير را باز کرده بود  و از زير چند پوشه زرد و نارنجی، دفتری را بيرون کشيده بود. زن از وقتی با مرد ازدواج کرده بود اين دفتر سرمه ای را با خود داشت. تمام دروغ هايش را وقتی به مرد می گفت، مکتوب می کرد. روبروی پانصد و سيزده نوشته بود: دروغ پيشوند. بعد چشم هايش افتاده بود به يک دروغ بالاتر. دروغ را خواند بعد دروغ های بالايی را. آن قدر ورق زد تا رسيد به دروغ روز عقد. چرا آن دو لب را باز کرده بود و چرا نوک زبانش را چسبانده بود سقف دهان و گفته بود: بله. چرا دروغ گفته بود؟

دفتر را بست. گذاشت زير آواری از پوشه ها پنهان بماند. آمد نشست روی کاناپه، روبروی مرد.

عضله های صورت زن آن قدر انعطاف دارد که از آهن سرد، دو جفت نعل بسازد، با آن دو کوره؛ کوره های زير طاق ابروانش. زن به يک چشم بر هم زدن، نعل ها را آماده می کند. مرد با احتياط نعل ها را می پوشد، راحت است. چند بار سرش را  عقب بر می گرداند و به نعل هايش نگاه می کند. شلنگ تخته می اندازد. چهار نعل مي تازد. کلمه مثل قطاری که حرکت کرده در ذهن مرد می جوشد. ويرگول ها را تکان می دهد برای قطار، دنبال قافيه سی و سومين غزل. غزل را هنوز تمام نکرده تقديم می کند به زن.

 

اسفند ۸۲

 

...