يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

به: لی لا

 

آينه نفس می کشيد

 

چشم هايت را باز می کنی و به ساعت ديواری نگاه می کنی. بين زمان و زاويه عقربه ها رابطه ای وجود دارد. خواب و بيدار سعی می کنی آن رابطه را بيابی، هنوز گيج خوابی، برای اين که کارت را ساده تر کنی عقربه ثانيه شمار را حذف می کنی. ساعت را می فهمی اما خيلی زود متوجه می شوی اين هروله بيهوده بوده. می توانی تا لنگ ظهر بخوابی، امروز جمعه است. اما خوابت نمی آيد، حوله ات را بر می داری، لباس هايت را می کنی، می روی زير دوش.جمع می شوی زير پهنای سوزن سوزن آب داغ. حس خوبی داری، مثل هميشه زير دوش داغ تصميم های بزرگ پوچ می گيری، بخار مات را از روی آينه کنار می زنی و اصلاح می کنی، در حمام را می بندی و با انگشت ها حالت می دهی به موهايت، ژل را برمی داری اما نمی زنی، تلويزيون را روشن می کنی، تی شرت سرمه ايت را که دکمه بالايی اش دو روز است می بندی و باز می شود می پوشی، کتری را می گذاری روی اجاق، تلويزيون را خاموش می کنی و در آپارتمان را می بندی.

آسانسور خراب است، سی و سه يا چهار پله را دو تا يکی می آيی پايين، طبقه پنج يکی از همسايه ها را می بينی آرام با آينه ای از پله ها می آيد بالا. آينه به نظر عتيقه زيبايی می آيد، راه پله تاريک است چيزی در آينه نمی بينی. رد که می شوی مبارکه کوچکی چاشنی سلامت می کنی. همسايه ات سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد. يکه می خوری، نفسی تازه می کند و می گويد، آينه را داده بود درست کنند اما درست نشده. می ايستی، حالا او چند پله بالاتر است. نرده  را با انگشت های دست چپ می چسبی و متعجبانه می پرسی چه اتفاقی برای آينه تان افتاده. همسايه ات می گويد، هيچ کدام ما را نشان نمی دهد. تاريک تاريک است.

آينه فقط خواهر کوچکمان را نشان می دهد. ما تا وقتی آينه نشانمان می داد فکر می کرديم نشان دادن ما اجباری برای آينه است اما حالا که در به رويمان بسته شده و به جز خواهرمان، همه پشت آينه مانده ايم جور ديگری دور و برمان را می بينيم. حالا حتا می توانيم بنشينيم و ساعت ها درباره پلک زدن يک آينه يا چيزهای ديگری که به يک آينه مربوط می شود تخيل کنيم.

چند شب پيش بود که پدر با خواهر کوچکمان رفته بود پشت بام؟ خواهر کوچکمان پدر را که پيراهن سرمه ايش را روی بند پهن می کرده صدا می زند. لابد سرش را بالا گرفته بوده تا چشم های پدر را ببيند: بگم اين جمعه کجا بريم بابا؟ پدر که خم شده بوده مهربان تر می شود: کجا؟ خواهر کوچکمان تکه ای از آسمان را با انگشت اشاره اش نشانه می رود. حالا ستاره ای نورانی بين ستاره های پراکنده کم نور يا اجتماع ستاره ها به شکل خرس، انگور يا چيزهای ديگر.

پدر گونه خواهر کوچکمان را می کشد و می گويد: اون جا نمی شه رفت بابا، يعنی ماشين من نمی ره. خواهر کوچکمان يک هو شروع می کند به جيغ کشيدن جوری که شايد پدر انتظارش را نداشته. لابد برای اين که آبروريزی نشود يا همان لحظه خواهر کوچکمان را آرام کند قول می دهد جمعه همان هفته با ماشين قراضه بيست  و هشت ساله مان که همه قطعاتش چند بار عوض شده بلند شويم  و برويم به همان ستاره نورانی يا اجتماعی از ستاره ها به شکل انگور، خرس يا چيزهای ديگر. خواهر کوچکمان وقتی از پله ها می آمده اند پايين، ميان گريه هايش که حالا کوتاه  و منقطع بوده، می پرسد: همه مان؟ پدر هم خواهر کوچکمان را می بوسد و می گويد: همه مان بابا، همه مان.

از جمعه همان هفته که قرار بود همه مان با ماشين قراضه پدر برويم به آن ستاره نورانی يا اجتماعی از ستاره ها، آينه فقط خواهر کوچکمان را نشان می دهد. ما که جلوی آينه ايم، آينه تاريک می شود. انگار روح باشيم. نسيمی از بغل رودخانه ای زلال  و سرد يا از پای کوهی بلند گرفته باشی و آورده باشی جلوی آينه، گيرم نسيم بوی دار و درخت و علف و باران بدهد حتا هرم نفسهای يک چوپان از سوراخ های نی، آينه نشان نمی دهد. اما خواهر کوچکمان، پاندای سياه و سفيدش را بغل می کند، سرش را بالا می گيرد و به چشم های همه مان نگاه می کند  و ما در چشم هايش می خوانيم که می تواند.

...