يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

زمانعقربه چهارم

 

تو هر روز شايد از سر حواس پرتی به چيزهايی که خوشت نمی آيد  «نمی توانست بدتر از آن باشد» را نسبت می دهی. شايد هم حواست باشد که فقط يک بار می توانی از  اين عبارت استفاده کنی اما برايت مهم نيست و بارها تکرارش می کنی: «چيزی بدتر از آن نيست که از گردابهای تو در تويی که محاصره ات کرده راهی به بيرون باز کنی و ببينی شده ای مجمع الجزاير بند انگشتی.» بعضی وقت ها حتا خودت هم به خنده می افتی. چقدر من بی ربط داری؟ يک روز بايد بنشينی و در حالی که سعی می کنی با دهانت، حلقه های کوچک دود بسازی، من ها را يکی يکی نشا کنی مثل شالی، وسط همين حلقه های دود که هستند و نيستند. کاش می شد و می توانستی همين جا بمانی؛ مرکز يکی از همين حلقه ها. نمی توانی، اين جزيره های نامسکون خيلی کوچکند. بار و بنديلت را بايد ببندی، اسباب اثاثيه ات را برداری و بکوچی.

هر وقت شهرهای کوچک بند انگشتی اذيتت کرده  و علامت های سوال و فضاهای مه زده دشوار از سر و کولت بالا رفته، چسبيده ای به يک منبع ماورايی مبهم. به نام او که وقتی تند و لاينقطع تلفظش می کنی، از جايی شروع می کند به ناآشنا شدن. تو واقعا انتظار داری کاتالوگ يک بخاری، خانه را گرم کند. وقتی در و ديوار روحت را مثل يک مطبخ قديمی، تاريک کرده ای، انگار که تکه ای از شب بی هلال را طرف چپ سينه ات زير قوس آن استخوان های موازی کاشته باشند، همين وقت ها صورتت را می چسبانی به شعله های بنفش آن طرف سلفون.

او با اين همه من، جزيره های بند انگشتی نامسکون مجازاتمان می کند.

ذهنت دنبال عبارات بعدی است، قصه می بافی برای جمله ای که مثل گهواره چوبی در ذهنت تکان می خورد. سعی می کنی جمله هايت لحن و ضرب آهنگ کتاب های مقدس را داشته باشد، چرايش را نمی دانی: و خدايت نزد فرشتگان مباهات کرد به آفرينش انسان.  خدايت، انسان را از يک من واحد آفريد اما انسان ناسپاسی کرد. و انسان، رانده شد به پشت آينه های هزار تکه. تبعيد شد به مجمع الجزاير بند انگشتی. از اين سطر آخر خنده ات می گيرد. اين خنده روی چند لحظه می تواند تاب بياورد؟ چند بار که انگشت اشاره ات را بلغزانی روی چروک های تازه دور چشم ها يا آلبوم را ورق بزنی يا روزهای از دست داده را، يکی از آن من ها که دهانش بوی شراب کهنه و رباعی های تلخ می دهد جلو می آيد: هر چقدر جلوتر رفته ای جزيره هايت کوچک تر شده اند، تهی تر شده ای. شب خوابيده ای و  صبح شانه هايت کوچکتر شده. 

با تمام وزنت آويزان می شوی از عقربه های کوچک و بزرگ ساعت های ديواری، مچی، روميزی، شماطه دار، باطری دار، کوکی. از تمام ساعت های زمين. آويزان می شوی حتا از ساعت هايی که هنوز مونتاژ نشده اند. از عقربه ها پيش از قالب گيری، پيش تر حتا، پيش از شمش وقتی ساعت ها به صورت ذرات خاک در زمين پنهان شده اند. با انگشت هايت از هر سه عقربه آويزان می شوی اما جثه ات کوچک است. مقاومت می کنی، پوست صورتت گر می گيرد، دندان هايت را روی هم فشار می دهی. سعی می کنی با پاهايت چيزی را در هوا چنگ بزنی. مثل پر کاه مثل دلقک ها شده ای، کناره های کفشهايت را به هم می کوبی. شروع می کنی به چرخيدن، تندتر از سه عقربه، سريع تر از عقربه سوم.

 

 

...