يك سال ثانيه






حسن فرامرزى

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

کلمات کلیدی
 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

به آغوش کشيدن غضنفر در تاريکی

به گمان يک مانکن برنزه

 

خيلی احمقانه است منت و اخم و گره ابرو به نوشتن. بلاهت چهره آدمی که به کلمه می گويد: آهای! حواست باشد من تو را می نويسم ديدنی است. به قول شاملو: ابلها مردا!

داشتم می نوشتم چند روزی است ژن نوشتنم فعال شده و اگر بشود به پر شدن سينه های يک زن از شير شبيه کرد يا تکان خوردن جنين در رحم،  کلمات را هم اگر به موقع از سرانگشتانت جايی خالی نکنی و از دستشان خلاص نشوی اذيت می شوی، روی ذهن نوشتن هم به قول يکی از دوستان حدی دارد. داشتم همين ها را قلمی می کردم که ديدم به طرز احمقانه ای مرتکب همان اخم و همان ابرو شده ام. اين درست که ما در اجتماعی زندگی می کنيم که کل وحوش هستی با همه مخلفاتش در برابر آن لنگ می اندازند و جنگل در برابرش عين جامعه مدني و دولت رفاه  است. حتا هابز هم بايد ويرايش مجددی از عبارت انسان گرگ انسان است را برای کلانشهری مثل تهران ارائه کند، اما اين ها به کلمه چه ربطی دارد؟ اشتغالات روزمره ما و شيرجه زدنهای پی در پی به استخر خالی و شرکت در ماراتن پيش به سوی صفرهای بيشتر رفقا و ساختن رويا با حباب های مايع ظرفشويی و به آغوش کشيدن غضنفر در تاريکی به گمان يک مانکن برنزه تو دل برو چه ربطی به حروف معصوم دارد؟ نوشته بودم چند روزی است می خواهم بنويسم اما نمی شود.گاهی از ساعت هفت صبح تا دوازده شب از عقربه ای به عقربه ای دیگر می غلتم و خاک و خلی می شوم و  لابد برای اين که جنون سراغم نيايد يکی از همين جماعتی می شوم که مختصاتشان را بهتر از من می دانيد؛ جماعتی که آسمان را نمی شناسد و مثل مورچه ها فقط به انبار کردن فکر می کند. همه آن جمله ها را پاک کردم و آن حس از روی دکمه های کيبورد پريد پايين تا باز کی سر بر کند.

چند سوژه ذهنی و عينی دارم که مجالی باشد می نويسمشان. سوژه های عينی دو اتفاق اخير در تاکسی بود؛ يکی طنز و يکی تراژيک. تصميم دارم خواب هايم را هم بنويسم و از همين حالا اضطراب دارم خواب هايی که نياز به سانسور دارند عينا بنويسم يا برای حفظ وجهه با جرح و تعديل و اندکی تغيير و تصرف معمول. اخيرا دو خواب هم ديده ام و يکی شان صبح همان روز تعبير شده.

طرح ذهنی هم دو روز پيش وقتی می خواستم بخوابم سراغم آمد. دختری جوان که بزرگترين شاعر دنياست اما شعر نمی گويد و وارد دوزخ کلمه نمی شود.نيم رخ اين دختر را با چشم های عسلی لبه يک پرتگاه بلند (انگار که انتهای يک فلات باشد و پايينش دريايی  که موج هايش را می کوبد به ستون های بلند سنگ) تجسم کرده ام. دختر جوان تمام عروسکهای کودکی اش را يکی يکی از آن بالا پرت می کند به دريا و موج های دريا که می آيند و می روند با عروسک ها، اشکال متنوعی می سازد. ما از روبرو به چشم های دختر نزديک می شويم. روی چشم های دختر قاره های زمين را می بينيم و قاره ششم که شکل ثابتی ندارد و اگر کمی دقت کنيم نوساناتش عينا مثل اشکالی است که دريا با  عروسک ها می سازد؛ قاره ای با کاموا و دکمه و پارچه  و ... بعد هم صدای آوازی نرم و دختری که از آن بالا به قاره اش پا می گذارد.

اما کامنت لی لا که: « آيه ها بزرگند مراقب باشيد» مرا برد شش سال پيش به بعد از جريانات بيست تير دانشگاه تبريز و بعد از ظهری که آيه سی سوره بقره را جور ديگری فهميدم اما جرات نکردم در نشست انجمن اسلامی، تفسيرم را از آن آيه برای جمع بخوانم برای اين که حرمت فوق العاده ای برای علامه طباطبايی قائل بودم و هستم و وقتی در کتابخانه مرکزی به الميزان مراجعه کردم ديدم نظر ايشان چيز ديگری است، بعدها فهميدم برداشت من از آن آيه خيلی هم بيراهه نبوده. اعتقاد دارم قرآن، ملک و مزرعه معممين و مراجع دينی، مفسرين رسمی يا حوزه های علميه نيست، جوان بيست و يک يا دو ساله آن سالها هم می توانسته تفسير خودش را از آن آيه برای دوستانش بخواند اما نخواند.

...