پلک های قهوه ای

 

دسته گلی از گل های رز که غوطه ور ميان گل  و غنچگی اند روبروی سينه ات معلق مانده، پايين دسته گل با برگ های سبز زيتونی کوچک تزيين شده . دنيا با همه حاشيه هايش آرام آرام از جلوی چشم هايت حذف می شود، تو می مانی با دو چشم مهربان که به تو دوخته شده و انبوهی از گل های رز که اندک فاصله ای بين شان نيست.

بدون آن که متوجه باشی جريان داغ معطری را در تنت دنبال می کنی، انگار که عطر و عصاره همين رزها در رگ هايت رفته باشد.

تو هميشه به اين دختر فکر می کنی، وقتی شنبه ها انتهای سالن همکف روی نيمکت کلاس چهار دانشکده نشسته ای و سعی باطل می کنی بين حرف های استاد و فرمول هايی که با گچ روی تخته سياه می نويسد پل بزنی. وقتی پياده از دانشکده به خانه می آيی، وقتی سرت به بالش چسبيده، وقتی پلک هايت را باز می کنی و دنيا با همه صداها، عقربه ها و بوهايی که حالا ديگر به بودنشان عادت کرده ای می ريزند به چشم ها  و گوش هايت، بدون آن که بدانی، شايد هم می دانی دختر در ذهن تو حکم آفتاب را دارد با ثانيه هايت دورش می چرخی.

گل های رز که هنوز بين گل و غنچگی معلقند به سوی تو دراز شده. به حکم غريزه، صورتت را نزديک می کنی به توده ای از پياله های کوچک سرخ، در نزديک ترين وضعيت به گل های رز. اما خيلی زود دستپاچه می شوی، سوسک های قهوه ای شاخک هايشان را تکان می دهند و از لای گلبرگ های تو در توی رزها می آيند بيرون.

دسته گل را رها می کنی، لبخند دختر مثل دومينو از لب هايش شروع می کند به خشکيدن و می رسد به چشم هايش. اخم می کند، چند بار با انگشت هايت روی پره های بينی ات ضربه می زنی، می خواهی ثابت کنی به خودت که هيچ کدام از آن شاخک های مرتعش بی قواره از حفره های بينی ات نرفته باشد تو؟

ناشيانه با کفش هايت می کوبی روی گلبرگ ها، نگاه می کنی به صورت دختر. اشک در چشم هايش جمع شده، لب هايش می لرزد و با شتاب از تو دور می شود. می خواهی دنبالش بدوی، پاهايت اما حرکت نمی کنند، بر جايت می مانی. احساس می کنی قلبت، گلوله ای داغ شده. دستت را روی سينه ات می گذاری، می ترسی از پوست سينه ات بزند بيرون. حالا بين تو و او فاصله بيشتر شده. آرام آرام پشت پرده ای از مه پنهان می شود. اسم کوچکش را چند بار صدا می زنی اما صدايت از گلو بيرون نمی آيد. اصوات محو شده اند يا گلويت اصوات را گم کرده. بغض می کنی، او ديگر نيست.

بيدار می شوی. با يک چشم گريه کرده ای؟ طرف چپ رويه بالش به اندازه سکه ای کوچک تر شده، بلند می شوی، چراغ را روشن می کنی. می روی آشپزخانه، روی شیلنگ اجاق گاز را نگاه می کنی. دو سوسک با فاصله روی شیلنگ، شاخک هايشان را تکان می دهند. کابينت ها را نگاه می کنی، آن جا هم هستند. يکی شان بالای هود روی ديوار ايستاده. حالت صورتت مثل صورت غريبه ها در جمع شده. حالا هيچ کدامشان حرکت نمی کنند، حتا شاخک هايشان را تکان نمی دهند لابد انتظار آمدن تو را نداشته اند.

تو قبل از اين که بخوابی تمام سطوح آشپزخانه را از چربی و کثافاتی که وجود نداشته پاک کرده ای. برق تصنعی تيزرهای تبليغاتی که گوشه يک ظرف برای شوينده ها به کار می برند، در اضلاع آشپزخانه می بينی. تو همه راههايی که برای از بين بردن سوسک ها لازم بوده، امتحان کرده ای؛ سم، اسپری، خمير.

نگاه می کنی به ساعت ديواری. حسوديت می شود به سه عقربه ای که پشت آن حفاظ شيشه ای، آسوده  و خوشبخت می چرخند. نه . شايد آن ها پشت شيشه ساعت ديواری هم تخم ريزی کرده اند و تا آخر هفته، شاخک هايشان عقربه های همين ساعت ديواری باشد.

چند روزی است وقتی می خواهی بخوابی احساس می کنی در رگ هايت چيزی شبيه به شاخک يک سوسک قهوه ای تکان می خورد و با جريان سيال خون، خودش را حتا تا خواب هايت می کشاند و همان جا شروع می کند به توليد مثل لای گلبرگ های تو در توی رزهايی که همان دختر برايت می اورد.

می آيی کنار تخت. چراغ آشپزخانه روشن مانده. آنها در روشنايی کمتر بيرون می آيند، بدشان می آید از نور. نور اذيتت می کند. اتاق بايد تاريک تاريک باشد تا بخوابی. بلند می شوی و چراغ آشپزخانه را خاموش می کنی. عضلاتت را منقبض می کنی و ملافه را روی سرت می کشی. دست چپت بيرون از ملافه مانده، دستت را می آوری تو. هر گوشه اتاق حالا احتمال حضور يک سوسک است. هر سايه روشن، احتمال ارتعاش شاخک ها.

می خواهی بخوابی اما پلک هايت مرتعش می شود. تو تا حالا حتا يک سوسک را نتوانسته ای له کنی. اصلا شايد آنها وجود ندارند، سوسک های قهوه ای. خوابت می آيد و نمی آيد. می خواهی بخوابی، چقدر بی پناه می شدی اگر پلک هايت، قهوه ای می شد.

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
tina

سلام. اصلا از همون اول با اسم وبلاگت حال کردم

لی لا

اوم خیلی جالب بود... میدونی چه حسی پیدا کردم؟ حس کردم این یارو اصلا خودش سوسکه... این وسواسهای لعنتی دائمی و این نگاه های بدبینانه که نشات گرفته از تجربه یا باوری لزج در گذشته، چنان گاهی شمشیر میکشند روی خوشبختیهای دست یافتنی ما که زندگیمان را جهنمی با هیمه های فراوان میکنند. خیلی خوب بود آقای فرامرزی عزیز.

azadeh

سلام ممنون که به وبلاگم سر زديد