شاخه عاشق

 

 

یکی از شاخه های درخت سیب، عاشق ستاره ای شده است که چهار میلیون سال نوری با زمین فاصله دارد. شاخه هر روز عصاره جانش را می سوزاند و به سمت ستاره قد می کشد با این حال هر روز کمتر از یک میلیمتر به سمت ستاره می رود.

همه شاخه های درخت سیب، شاخه عاشق را به سخره می گیرند و می خندند. پروفسور شاخه ها بادی به غبغب می اندازد، با وزش باد جلو می آید و  می گوید: بیچاره!  تو چیزی از بعد مسافت می فهمی؟ می دانی نور با ٣٠٠ هزار کیلومتر سرعت در هر ثانیه چهار میلیون سال باید برود  تا به آن ستاره ای که تو عاشقش شده ای برسد؟ آن وقت تو می خواهی با این میلی مترها کجا را فتح کنی؟ تازه چند روز دیگر رشد تو متوقف می شود و بعد هم که پاییز و زمستان از راه می رسد.

 شاخه عاشق وقتی این حرف ها را می شنود  بغض می کند و چشم می دوزد به ستاره.

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
میترا

زندگی ام بی ستاره ست نمی دانم چه می گویی