نه استاد! آفتابگردان، عقربه محقر يک ساعت ديواری نيست، من ماشين نيستم.

 

به: تنهايی های خودم

 

... اهلی

 

 

از وقتی دلش لرزيده اين پلنگ

و پروانه هی چرخ می زند در ذهنش

هی چنگال هايش، کوتاه و کوچک

از وقتی دلش لرزيده اين پلنگ

و جای گله های آهو

مصاريع در چشم هايش تقسيم می شود ...

حالا همه آهوان گريزپای زمين

وقتی آسوده، پوزه به آب چسبانده اند

از اهلی شدن پلنگی حرف می زنند که

هزار بيت برای خال های پروانه سروده و

امروز صبح می خواهد

روی قوس رنگين کمان، بچه اش را به دنيا بياورد. 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
عطايي

عالی بود... خيلی!

axemah

ماشين نيستيد ؟! پس چرا اينقدر .... این سه نقطه رو با بهترین کلمات مزین فرمایید . خيلی شعر زيبايی بود .