دهکده مک لوهان بالای کوه

از ديشب تا حالا يکريز در تبريز برف باريده. ديروز رفته بوديم ده  آبا و اجداديمان، ديزج.

غروب با بچه ها رفتيم کنار مهران رود و آتش شاخه های کوچک و بزرگ را بيرون کشيديم و با تاخير يک هفته ای البته از جانب من از روی آتش پريديم. حيف که کلمات واصوات، حس آدم را آنطور که دلت می خواهد منتقل نمی کنند. خيلی لوس است که برای آتش بنويسيم: جلز و جلز يا يرای رودخانه: شرشر.

برادرم می گفت: به اندازه يک سال، جيره هوايت را از همين جا می توانی ببری تهران.

گفتم: ای کاش واقعا می شد اين بوی خاک باران خورده  و مه رويايی و نسيمی که می وزد و صدای رودخانه و احساس سبکی و رخوتی که در تنت، دويده می توانستی با خودت ببری بين دود و دم اين هيولا و ماشين ها و آپارتمان ها و سوييت های سی متری اش. کاش اين معيشت نيم بند اجازه می داد و همين جا می مانديم در پناه اينهمه درخت و باد و ماه بالای سرت.

شايد مردمان اينجا، نسبت خود را با پيرامونشان، بدرستی نتوانند بسنجند اما بنظرم می آيد اين آدمها خيلی خوشبخت تر از ما هستند، حداقل آن بخش از روستا که هنوز چندان با مظاهر شهر نياميخته. گرچه حالا تکنولوژی تا کوچه های همين روستا هم پيش آمده. شب که برمی گشتيم بالای کوه، چوپانی را ديديم که با موبايل حرف می زد و گوسفند هايش را هی هی می کرد. لابد سال بعد، چوپان های اينجا روی تخته سنگ با لب تاب هايشان به هر کجای دنيا که بخواهند، سرک خواهند کشيد.

 بله! ما ديروز دهکده مک لوهان را بالای کوه ديديم.

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
gishar

سلام . حسابی خوش گذروندی ها . سلام منو به آذربايجان برسون يه ۲ هفته ای هست نديدمش . در ضمن سال نو مبارک .

فائزه

ياشاسين آذربايجانلر.قربانت. خوش بگذره هم زبون.

rahele

سلام و ممنون جای ما رو هم خالی می کردی مردیم از این هوای دود گرفته تهران . موفق باشی

hossein

سلام به ما هم سر بزن

kpro

سلام. حال شما خوبه؟ خيلی ممنون از متن قشنگی که برام نوشته بوديد. و اميدوارم که سفر بهتون خوش گذشته باشه. اميدوارم باز هم به من سر بزنيد. من در يک فرصت مناسب لينک دوستانم رو توی وبلاگم می زارم. در مورد شما هم بعد از اين که مطالبتون رو خوندم اين کار رو می کنم. جند تا از نوشته هاتون رو خوندم. به نظر من شيوه نکارش خيلی خوبی داريد. اميدوارم هر روز بيشتر و بيشتر موفق باشيد.با اميد دلی پر از عشق و عشق و باز هم عشق ...

سرخپوست تنها...

از پس سالها و اندی ز عمر...ناله می آیدم از هر رگی...کاش بودم باز دور از هر کسی....چادری و گوسفندی و سگی!!!)نوشته تون خیلی قشنگ بود.بله چی میشد اگه آدم میتونست تو خونه اش دریا داشته باشه...آسمون پر ستاره و بی دود....یه دشت بی انتها داشته باشه!؟!)

کاترپیلار...

سلام دوست عزیز....گاهی چنان دلم برای هوای پاک دشتها و کوهستانها تنگ میشه که مجبور میشم اونا رو نقاشی کنم.نوشته شما منو برد به جایی که خیلی وقته که نرفتم....موفق باشید.

فائزه

سلام.منتظر ايميلت هستم. چی می خواستی بگی؟