برف شانه های تو ...

زن

راستش را بگو: عاشق من يا پيشوندهايم؟

پيشوندها مثل دانه های تسبيح، افتاده بودند روی دو لب بالا و پايين؛ دندانپزشک، پيانيست، شاعر.

زن اخم کرد. به خطوط چهره مرد خيره شد؛ هيچ نشانه ای از شوخی نبود. نشاطی پنهانی که شيارهای صورت مرد را شخم بزند و بعد هم انفجار يک خنده. مرد همچنان با تلخی صورت زن را می کاويد.

زن با لحنی قاطع گفته بود، من با يک مرد خوب خوب خوب اما کمی خيالباف ازدواج کرده ام. بعد هم خنديده بود.

مرد، چهار انگشت دست چپ را از روی بندهايشان بسته بود  و فقط گذاشته بود انگشت اشاره اش باز بماند، عمود بر توده چهار انگشتی: يک کلمه! من يا پيشوندهايم؟

تو که بيرون از اين پيشوندها نيستی. هستی؟ خيلی وقت هاست همه اين پيشوندها جذب تو شده اند مثل نخ بخيه که جذب تن آدم.

مرد از فلسفه بافی زن چندان خرسند نيست. چينی به پيشانی می آورد: فرض که از فردا تمام دانسته هايم از خاطرم ....

زن تا انتهای فکر مرد را می خواند: تمام نت ها را فراموش کنی؛ د، ر، می، فا، سل، لا، سی. تمام واژه هايی که مرا عاشقت می کند: برف شانه هايت را که می تکانی ...

مرد می گويد: زرينه رود طغيان می کند.

زن می پرسد: يادت هست؟ کجا بود؟ عصر يک روز بارانی در پاييز با يک چتر و کاغذ کوچکی که نبايد خيس می شد.

مرد سرش را به نشانه تاييد تکان می دهد. زن انگار متوجه مرد نباشد: همه اين چيزها را هم که از تو بگيرند، باز من چيزی تازه تر در تو پيدا می کنم؛ گيلاس می شوی، گيلاسی که گوشتهای روی هسته اش نيست اما هسته اش هست. نيست؟ يک هسته برای تحمل برف و بوران يک زمستان. خيلی هم عادلانه هست.

مرد زير لب می گويد: يک هسته برای تحمل برف و بوران يک زمستان. يک هسته، عادلانه.

زن در فاصله نجواهای مرد با خود رفته بود سراغ دفتر هميشگی اش. کشوی پايينی ميز تحرير را باز کرده بود  و از زير چند پوشه زرد و نارنجی، دفتری را بيرون کشيده بود. زن از وقتی با مرد ازدواج کرده بود اين دفتر سرمه ای را با خود داشت. تمام دروغ هايش را وقتی به مرد می گفت، مکتوب می کرد. روبروی پانصد و سيزده نوشته بود: دروغ پيشوند. بعد چشم هايش افتاده بود به يک دروغ بالاتر. دروغ را خواند بعد دروغ های بالايی را. آن قدر ورق زد تا رسيد به دروغ روز عقد. چرا آن دو لب را باز کرده بود و چرا نوک زبانش را چسبانده بود سقف دهان و گفته بود: بله. چرا دروغ گفته بود؟

دفتر را بست. گذاشت زير آواری از پوشه ها پنهان بماند. آمد نشست روی کاناپه، روبروی مرد.

عضله های صورت زن آن قدر انعطاف دارد که از آهن سرد، دو جفت نعل بسازد، با آن دو کوره؛ کوره های زير طاق ابروانش. زن به يک چشم بر هم زدن، نعل ها را آماده می کند. مرد با احتياط نعل ها را می پوشد، راحت است. چند بار سرش را  عقب بر می گرداند و به نعل هايش نگاه می کند. شلنگ تخته می اندازد. چهار نعل مي تازد. کلمه مثل قطاری که حرکت کرده در ذهن مرد می جوشد. ويرگول ها را تکان می دهد برای قطار، دنبال قافيه سی و سومين غزل. غزل را هنوز تمام نکرده تقديم می کند به زن.

 

اسفند ۸۲

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
mina

salam ... webloge jalebi dari be man ham sar bezan ... khoshhal misham

Sara

Matne jalebi bood vali bale goftan nemitoone ye doroogh bashe shayad beshe goft yek eshtebah movafagh bashi

زاگرس ايراني

زن اگر نيمي از وجودش دروغ نباشد زن نيست. يعني آن دلربايي را كه مرد با آن لذت مي برد را ديگر ندارد. بگذار زنها دروغ بگويند. من از دروغ شنيدن از زنها لذت ميبرم درست آن لحظه كه مرا ستايش مي كنند .

نگار

سلام.قلم قشنگی داری با یکدنیا عشق.بیشتر از قبل دوستت دارم.

فائزه

سلام. اميدوارم كه حالت خوب باشه . راستي بهت لينك دادم . قربان شما.

Zarban

سلام. قابل تامل بود. سری هم به ما بزنيد.

anahita

ziba bod hamesh khob mineveisy montzere matalebe jadedt ahstamm

axemah

نوشته ی اين داستان و دارم و عين همون اولين باری که خوندمش و البته شنیدمش لذت بردم .... گاهی فقط آدم شنونده ی يه داستانه و به نظرش بايد نويشنده رو تحسين يا زير سوال برد ولی من اين دداستان و با چشمای خودم ديدم و حس کردم و چقدر شما زيبا نوشتيد << عضله های صورت زن آن قدر انعطاف دارد که از آهن سرد، دو جفت نعل بسازد، >> عضله های زنی و ديدم که ۱۲ سال مردی و نعل کرده بود و بعد از اون نعلش و عوض کردو رفت .................

amir

عالی بود