مثل يه پرنده دست آموز

 من هيچ وقت نتونستم بيام مزرعه، اما صدای مثل حريرت رو از دور می شنيدم که اونا رو با اسم کوچيکشون، صدا می زدی.

تو به هر کجای مزرعه که سرک می کشيدی، گل های آفتابگردانت مثل يه پرنده دست آموز می چرخيدن به اون سمت. من نتونستم پا بذارم به اون مزرعه، اولش فکر می کردم تصادفيه اما بعد ديدم يه چيزی هی داره  بين من و اون آلاچيق وسط مزرعه، فاصله می ندازه.

يادته می گفتی زمين زير پامون، خيلی شبيه اين گلای آفتابگردانه. زمين، اون دايره سياه وسطيه و آدما، گلبرگای کوچولوی اطرافش.

سر به سرت می ذاشتم: به شرط اينکه همه اين چند ميليارد آدم، با پيرهن- شلوار ليمويی از خونه هاشون بزنن بيرون. خنده ات می گرفت، منم می خنديدم. اما بعد ديدم اسم حتا يکی از آفتابگردان های مزرعه ات توی ذهنم نمی مونه.

هميشه يه چيزی بين من و اون آلاچيق وسط مزرعه، فاصله می نداخت.

سايه پشت سرت

داشتی با برادرت بر می گشتی خونه تون. غروب بود. برادرت حواسش نبود اما من سايه ات رو می ديدم. سايه ات پشت سرت افتاده بود. درست از پاشنه پاهات، ساقه يه گل آفتابگردان روييده بود و انتهاش می رسيد به گلبرگ های کوچيک.

می بينه هيچ جايی رو نمی بينه

يه بار قصه يه ماهيگير رو برام تعريف می کردی که وقتی می رفته دريا، چشای زنش فانوس دريايی می شدن تا مرد برگرده.

يه بار که مرد رفته بوده دريا، دريا طوفانی می شه. مرد توی طوفان دنبال فانوس دريايی می گشته. زنش خوابيده بوده و اون دو تا فانوس، پشت پلکای زن خاموش شده بودن.

صبح که دريا، جنازه مرد رو به ساحل می ياره، زن از خواب بلند می شه و می بينه هيچ جايی رو نمی بينه. 

/ 9 نظر / 3 بازدید
شايد هم عطايي باشم كي‌ ميدونه!

بابا خيلي به روز تشريف دارين‌ها خسته نباشين!

axemah

سلام .. می خوام بازم بخونم ... بعدا می گم ... فقط قشنگ بود و داشته باش ... بر می گردم

لیلا

اين يه روايت بود نه داستان ... البته که مهمه ...

لیلا

فرامرزی عزیز! شما چرا متاثر از دوستانید؟!! من نگفته ام شما مدعی شده اید تصورم از بلاگتان این بود اصولا./ برای خواهش اول :) از وقتی وبلاگ نوشته ام تا حالا یادم نمی آید کامنت کسی را حذف کرده باشم حتی اگر فحش رکیک داده باشد :) با اینهمه باز هم بروی چشم :) برای خواهش دوم ... شرمنده ، من آن چیزی را که درست میبینم انجام میدهم اینجوری ارتباط بهتری با دوستانم برقرار کرده ام و نتیجه ی بهتری گرفته ام. البته آنجوریش را هم سالها تجربه کرده بودم ...

axemah

دقيقا نمی دونم بايد چی بگم ... اما بنظرم مياد که ديگه چيزی نگم بهتره ... پايدار باشيد .

ronak

سلام خوبي؟ واي قسمت آخر متن خيلي تاثير گذار بود خيلي خوب بود ...راستي منظورت از اينکه نوشته هات با چاپار ميرسه چي بود؟‌

axemah

نه به رانندگيت کاری نداشته باش ... کارتو بکن ... گفتم نظری ندم بهتره معنيش اين بود که... که همون قشنگ بود ... پايدار باشی .

لیلا

از ديشب تا حالا فکرم را مشغول کرده ايد! چراش را با هيچ منطقی نمی توانم بگويم. اما چند تا حس دارم که نياز است برايتان بنويسم. اول حس ميکنم با ژيش داوری سراغم آمديد دوم وقتی داستان ژست قبلی را خواندم مباهات کردم به گرفتن نقدی از سوی نويسنده ای به اين خوبی بنابراين توقعم خيلی بالا رفت از نوشته هايتان. سوم نگفتم اين پت متن خوبی نبود منظورم اين بود که داستان شبيه روايت شده با اينهمه خيلی خوب بود اما راستش داستان قبلی يک چيز ديگر بود از آن سبکها که من متاسفانه اسمش را نميدانم اما خيلی دوستش دارم. چهارم شما چرا فکر کرديد من کامنتی را حذف کردم؟ پنجم از لطفتون هميشه ممنونم.

faramarzi

سلام داداش متن تو را خوانديم موفق باشی با تشکر امير وحسين