امروز با تونل زمان

رنگ مومشون عين يونيفرمش زيتونيه

هيتلر آمده بود. به مسوول دفترم گفتم، امروز نه. گفت: خيلی داره اصرار می کنه. گفتم: فردا! پرونده ها رو که می بينی.

گفت: داره مثل ابر بهار گريه می کنه. مسوول دفترم خواب رگمو خوب بلده، می دونه که نقطه ضعفم همين جمله اس: داره مثل ابر بهار گريه می کنه.

گفتم، يه ساعت ديگه بگو بياد تو.

همان تصوير توی ذهنم بود؛ سبيل مگسی، چکمه های قهوه ای سوخته تا زانو، يونيفرم زيتونی و صليب شکسته روی بازوش.

دستمال کاغذی اش را در آورد و محکم فين کرد. لزجی فينش را می توانستم کامل حس کنم، چندشم شد. ديلمانج را صدا زدم و گفتم بهش بگو اينجا فين نکنه. دستمال را گذاشت توی جيبش. کمی آختن پاختن کرد که نفهميدم. آختن پاختن هايش از حرارت افتاده بود.

به ديلمانج گفتم چی داره می گه. گفت: می گه من نمی خوام جنگ جهانی رو راه بندازم، حاضرم تمام مدالای افتخارمو تقديم کنم، حتا سبيلمو که بيشتر از مامانم دوسش دارم.

گفتم فقط يه چاره داره، بايد بره هر چی خون توی رگاش داره خالی کنه، تا رگاش پر بشن با اون باران پاييز کوهستانی که توی دامنه هاش زنبق روييده و زنبورای عسلش تلو تلو می خورن بين شهدهاش. اگه طاقت آورد و زنده موند، درست می شه.

هيتلر بلند شد و آختن پاختن کرد. ديلمانج خواست ترجمه کنه، گفتم لازم نيست.

بعدها به گوشم رسيد يه پيرمرد توی کوهستان داره با کندوهاش زندگی می کنه که رنگ مومشون عين يونيفرمش زيتونيه.

 

 

امروز با حافظ

بالاخونه مونو کيترينگ قرمه سبزی کرده بوديم

جوان  و جاهل بوديم آقا! ( با يک برداشت فمنيستی؛‌ خانم! )

برداشت دو:‌ جوان و جاهل بوديم خانم! آدم وقتی جوان باشد ( با يک برداشت فمنيستی؛ حوا ! )

برداشت سه: جوان و جاهل بوديم خانم! حوا وقتی جوان باشد، شيطان می شود رفيق گرمابه و گلستانش. ( با يک برداشت مدرن؛ سونا و جکوزی اش )

برداشت چهار: ای خدا! جوان و جاهل بوديم خانم! حوا وقتی جوان باشد، شيطان می شود رفيق سونا و جکوزی اش. کارمان به جايی رسيده بود که گير می داديم به حافظ. بماند که گير سه پيچ به حضرتش، دليل عمده تری داشت و آن ابروی مبارک بزرگان قوم بود که نمی توانستيم حرفکی از آن به ميان بياوريم و مثلا به اندازه يه اپسيلون بگوييم بالای چشمتان ... خفه شدم اينجوری مثل عصا قورت داده ها حرف زدم ...

آقا! خانم! آدم! حوا! ای خدا ...

برداشت پنج: ای کوفت، حرفتو بزن!

عزيز! ببين ... می خواستم بگم من شوخی با حافظو خيلی دوست دارم. دليل داره  ... دليلش اينکه تا اينجاش رفته توی شوخی. هر چيزی هم که سر راش باشه بايد از زير اون بولدوزر طنازيش رد بشه:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                     آفرين بر نفس پاک خطا پوشش باد

زيباست، نه؟! به اين می گن طنز رندانه زيرپوستی محشر زبل.

چند سال پيش که دماغمان تر بود و بالاخونه مونو، کيترينگ قورمه سبزی کرده بوديم، از روی برخی ابيات حافظ  فيش برداری می کردم، اما هر چه بيشتر به قول ادبا تدبر می کردم، می ديدم نه! بدجوری تيغ تيز سانسور اون بالا داره چشمک می زنه. گردن باريک تر از موی ما هم که ...

چند روز پيش چند تايی از آن فيش ها اتفاقی در يک « کتاب تکاني» دستم افتاد. ذهنم فلاش بک زد به دهه چهل و دوران دانشگاه و کودتای ۲۸ مرداد و مصدق و حسنعلی منصور و شعبان بی مخ عزيز. اگر آرتروز پا و گردن و سوت ممتد اين سمعک لعنتی مجال دهد، حتما خواهم نوشتشان. الهی پير شی نه نه!

کات: پير شی بابا!

 

 

شعر امروز

هيجان زده گردن می کشد در من

حلزون گوشم.

با همان بای ببخشيد

يا عين عذر می خواهم

با کاف هر کلمه ای

توسری خورده

در لاک خود فرو می رود دوباره

از وقتی زنگ نمی زنی

 

 

ميهمان امروز

مثل پرنده دست آموز

« کلمه نجات بخش نيست، کلمه فقط تسکين می دهد. من اگر پيشتر می دانستم که با کلمه نمی توان معجزه کرد، هرگز سراغ کلمه نمی رفتم. ديگر گذشت آن دوره ابتدايی بشر که واژه معجزه می کرد. در دوره ما فقط رفتار اثباتی و ايجابی است که می تواند نجات بخش باشد.»

چند روز پيش سيد علی صالحی، شاعر معاصر کشورمان که به نوعی آغازگر جريان « شعر گفتار» در ايران بوده، دعوت ما را پذيرفت و آمد روزنامه. صالحی نرسيده، سيگاری گيراند و دود سيگارش تا خداحافظی مان، مثل هاله ای دور تا دور واژه های ما را گرفت.

گمانم ده سال پيش بايد بوده باشد وقتی در تبريز اتفاقی در يک کتابفروشی، « عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهريور» را ديدم؛ « برای چيدن گل سرخ نه اره بياور نه تبر، سرانگشت ساده همان ستاره بی آسمانم بس تا هر بهار به بدرقه فروردين هزار پاييز پريشان را گريه کنم ...» و همين شعر زمزمه زبانم شد تا برسم خانه.

يک و نيم ساعت فرصت مغتنمی بود برای گفتگو با مردی که کلمات مثل پرنده های دست آموز از روی انگشت هايش دانه بر می چینند. از صالحی راجع به کلماتش پرسيديم که از کجا و کی می آيند، از نسلی که امروز شعر می گويد و رکود مستولی بر دفترهای شعر. در روزهای آتی متن کامل گفتگو با شاعر نامه ها و نشانی ها را برايتان می نويسم؛ شاعری که هيچ گاه سراغ شعر نرفته: « همواره واژه است که صدايم زده، گاهی حتا شده هفت ماه سراغم نيامده و گمان برده ام ديگر تمام شد...»

اما شاعر تمام نشده و « يوما آنادا» را در نمايشگاه کتاب امسال، به هواخواهان واژه پيش کش خواهد کرد.

 

/ 10 نظر / 2 بازدید
axemah

خب بايد بگم که شعرتون که شعر پس پريروز بود ... اما خيلی زيبا .... موضوع مصاحبه هم يکمی قديمی تر ... اما جالب ... سوژه ی دوم هم راستش يکمی بقول شما سوار جلبکی من هم يهش قد نداد ... اما حتما اونم زيبا بوده ؟! ... اولين مطلب ... خوشم اومد ... مشخص باشيد ... نه ببخشيد معين ... باشيد ...

axemah

به همين پراکندگی که کامنت گذاشتم خوندم ... پايدار باشيد ( اين کامنت الکی گذاشته شده فقط برای اينکه آخرش بگم پايدار باشيد )

لیلا

داستان اول خيلی جالب بود آقای خدا :) مطلب دوم اعصابمو خرد کرد... زيباست نه ؟ زيباست آره اما طنزش رو من نفهميدم! کجاش بود؟/ شعر محشر بود محشر ! / اون آدم دوست داشتنی ای هم هست مثل نوشته هاش؟! فهميديد من چقدر به اين صفحه ی سفيد دلبسته شدم؟/ حالا بهم ميگيد چرا لحن اوليه اتون دوستانه نبود؟

ronak

سلام خوبی؟ کم پيدايی...من آپ کردم. قرار بود تنهام نذاريا....چی شد؟‌منتظرم...راستی مطلب آخرت سوگليه نوشته هات بود...لذت بردم

axemah

گاهی اوقات در مورد بعضی نظرات فقط می شه چشمهارو بست و تظاهر به نديدن و نخوندن کرد ... اما کاش بجای اظهار نظر در مورد حرفای باقی ادمها حرف خودتونم می شنیدم ... بهر تقدیر .. عید مبارک .. پايدار باشيد ...

axemah

آقا شما دست به قلم نمی شيد ؟ البته اگر باز هم دچار سندرم - ای وای از دست اين مردم - نمی شويد .

ronak

سلام. هه هه خيلی خنديدم. من عکس دوس دارم به خاطر همين ميزارم تو وبلاگم. تو دوس نداری؟

لیلا

فرامرزی عزيز!‌:) والا به خدا من نه شاعرم!!! نه بيست و شش ساله (۲۶) !!!! من فقط حرفای هميشه ام رو زير هم نوشتم :) متاسفانه تاریخ این نوشته دقیقا یادم نیست اما فکر میکنم حوالی آذر ۸۳ بوده چون علت انتخاب ۲۶ این بوده که بیست و شش ماه از تاریخ ایجاد این بلاگ میگذشته. اما با آب دوغ خياری بودنش خودم هم موافقم اما با تصنعی بودنش ... خب نه :)

لیلا

منظورم از آقای خدا ، خودتون بوديد. من اين برداشت رو کردم از داستان اول. برای طنزش منتظرم. آره خوده آقای صالحی منظورم بود... پس خوش به حالتون :)) به آدمهای ديگه واسه يه ديدار کوتاه وقت ميدن؟ ايميل ندارن؟

لیلا

آقای فرامرزی يه چيزی يادم افتاد ... اين لينک بلاگتونو که ميزاريد تويURL بدون Http:// بزارید لطفا ... من فکر میکنم شما از جاهای مختلف آنلاین میشید و کامنت میزارید یعنی یه دستگاه خاص نیست ... واسه همینه که خیلی وقتا غلط هم مینویسید.