آغوش

 

وقتی دیگری را به آغوش می کشی می خواهی با او یکی شوی با این که می دانی هرگز نخواهی توانست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
سارا شکری

سلام حسن سری هم به بینوایان بیفکن. در سرمای سرد پاییزی, در بیغوله ورودی فرودگاه تهران, بر سنگ سخت روی قطعه مقوایی بی روح وسرد, دلبرکی فالگیر, کوچک یتیم و رنجور وتنهاو فقیر با لباسی ژنده و کهنه نشسته بود. آن دلبرک برای پر کردن شکمش فال عابرین را می گرفت. گفت آقا فالتون را بگیرم ?تون خدا ...آقا... به ناگاه همهه وهیاهو جو وفضای فرودگاه را پرکرد, جمعیتی فوج فوج وار,در قاموس مشرفان سفر حج و حجاز, روزه داران ونمازگزاران, اعتکاف کنندگان, سرو پا برهنه گا ن آتی کعبه و مدینه, ملاهان و مناهان, با نگاهی تحقیروار, بدون هیچ اعتنایی همچون ابلهان درنده گرگ صفت وی را زیر پاه گرفتند. دلبرک تنگدل وار و حسرت وار شیشه اشکش در دیده حلقه زده, زار ونزار آه و ناله سر داد به او نگریستم وبه عدل عزوجل شک کردم.