بيرون از دايره نوروز

کلاهت را که خوب قاضی می کنی می بينی دور و بر توچيزی تکرار نشده.

 من ايمان دارم باران هر بار که می بارد با رقصی تازه  و آوازی نو از پنبه های سياه و سپيد بالادست تا چترهای باز پياده روهای شلوغ شب عيد فرو می آيد و اين همه ماييم که باران را در چکه چکه های چاله های کوچک خيابان ها خلاصه کرده ايم و اين احساس ناخوشايند را حتی تا ته خواب هايمان می بريم که همه چيز تکرار شده و روزها همه مثل هم و همه عقربه های ملال آور به ملاقات اعداد ديروزی  و همان راه ثابت و لعنتی هميشه.

چند صد سال پيش بود که يکی از اهالی زمين اعلام کرد زمين، مدار و محور هستی نيست  و ساکنان زمين بتدريج پذيرفتند که زمين، مدار هستی نيست.

اما حالا ساکنان زمين بايد( من از اين کلمه بايد، بدم می آيد اما بعضی وقتها به ضرورت جمله يا هر چيزی که صد البته بوی توجيه می دهد از آن استفاده می کنم) بپذيرند که خود نيز مدار هستی نيستند، آن وقت است که نه چيزی بوی کهنگی می گيرد، نه اين توهم سراغ ما می آيد که سکون مثل پيله ای بر گرداگرد آب و باد و خاک و زمان تنيده شده  و نه  ما بيرون از دايره نوروز ايستاده ايم.

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید