انگار که هيچ وقت نبوده ام

مشتم باز شده بود، حتا پيش اونايی که چند قطار گيلاس رو پی در پی بالا می رفتن و با اون چشای وق زده، نگام می کردن.

يه شعبده باز مشتش واز که می شه، درست مثل آدميه که لخت و عور توی خيابون داره راه می ره. اولش فکر می کردم فقط همين يه خرگوش لعنتيه، اما بعد ديدم هيچ خرگوشی رو نمی تونم غيب کنم. لرزش انگشتای لعنتيم زودتر از اونی که فکر می کردم، کلک هامو رو می کرد.

اينجايی که ما توش داريم زندگی می کنيم، جای کوچيکيه و تقريبا همه، همه رو می شناسن. بخاطر همين، خبرا زود پخش ميشن.

 از همون وقتی که نتونسته بودم اون خرگوش بد مصب رو غيب کنم، شده بودم انگشت نما.مثل ديوونه ها کارم شده بود تند وتند توی خيابونا و پياده روها سيگار کشيدن و قدم زدن. بعضی يا بی تفاوت از کنارم رد می شدن، انگار که روح شده بودم و توی چشاشون پيدام نبود.بعضی يا هم متلک بار می کردن، يا حد اقل من يه همچين صداهايی رو، وقتی بهم نزديک می شدن، می شنيدم.

خنده دار نبود که نمی تونستم کندی دستامو توی يه کلاه سيلندری محو کنم؟

امروز صب که از خواب بلند شدم، هر چی آت آشغال توی اين سال ها جمع کرده بودم، کپه کردم رو هم، شد يه تپه کوچيک. پيت نفت رو خالی کردم و کبريتو کشيدم. با يه تيکه چوب، آتيش رو زير و رو می کردم تا مطمئن بشم اون زير زيرا چيزی نمونده باشه. يعدش هم از پله ها رفتم بالا، وايستادم جلوی آينه و به انگشتام که سياه شده بود خيره شدم. اولين بار بود که می ديدمشان؟ سعی کردم لرزش لعنتی شونو بگيرم. دندونامو فشار می دادم روی هم اما مفصلام ساز خودشونو می زدن، درست مثل خرگوشی که رفته بود توی رگهای من و داشت مشتمو وا می کرد. هر جوری که بود بايد اين جونور رو از رگ هام می کشيدمش بيرون. اما اگه اين تخم جن، جزيی از من شده بود چی؟

مثل مرده ها شده بودم؛ تکيده و تنها. اونقدر تکيده که اون خرگوش لعنتی جرات کنه وقتی عصرحسابی توی  کافه مست کرده بودم از رگ هام بزنه بيرون و جلوی همه آدمايی که اونجا بودن غيبم کنه، انگار که هيچ وقت نبوده ام. 

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جمشید جم

سلام شعبده باز سال نو مبارک خرگوشه تو را هيچ وقت نمی تونه غیب کنه تو با اين دستهای قوی و با اين نوشته هايت بايد از اين به بعد کلاس آموزش شعبده راه بياندازی. اگر فرصت کردی سری بزن و من را راهنمائی کن. شاد باشی

عکس سیاه سفید

من الان منتظرم ... هنوزم

عکس سیاه سفید

اعتراف می کنم که اين جون کندن تمدن هرچند خيلی داره کش پيدا ميکنه اما يجورايی هم دارم ازش لذت می برم .. يکمی حس تازگی داره ... تا حالا به متمدن شدن از اين جنبه نگاه نکرده بودم ... فکر کنم تمدن هم داره بهمون می خنده

عکس سیاه سفید

فکر می کنم بهتره بيشتر از اين سر به سرش نذاريم ... اما يه جوری بانمک بود ... اميدوارم خيلی کسل و خستتون نکرده باشه ... به جنبه ی فکاهی قضيه نگاه می کنيم و حوالش می کنيم به خدا ايشالله داد تمودن و خودش بگيره ... فکرشو بکنيد اونموقع ها که رسما جهان سومی بوديم کی فکرشو می کرد اينهمه با تکنولوژی بهش حرس وارد بشه ... بخند و برو استراحت کن ... تا بعد ... باشه ؟ راستی يه چيزی اين مزخرفاتم پاک کن البته اگر کلا دلت نمی کنی .... تا بعد ... خوب ؟

عکس سیاه سفید

خوب مهمونم که داشتيد ... من منتظر خوب هستم تا برم ... راستی چقدر خوبه که همه مثل من تموم کامنتای ادما رو نمی خونن !!! خوب؟

عکس سیاه سفید

صدای خوبتون و نشنيدم اما ديگه بايد رفت ... بلاخره انتظار تموم می شه ... در پناه حق پايدار باشيد ( اين مدل حرف زدن خنده داره ؟؟؟؟؟ اما واقعا راست گفتم )

axemah

سلام ... اميدوارم ۱۳ بدرتون خوش بگذره .. کاش می دونستم اينجا چه خبره .. به هر حال ممنون و پايدار باشيد

خواننده

يه داستانه ... فقط يه داستان ... بعضی قسمت هاش و از تو دنيای خودم برداشتم .. بعضيهاش فقط تخيله ... پائولو و درخت قسمت های بر گرفته از دنيای خودمه ... حرفی هم که از زبون من گفته شده بود در مورد پائولو .. چيزی بود که شما گفته بوديد .

خواننده

موضوع بديد بنويسيم

خواننده

خودتونم بنويسيد .