زمهریر

 

 دو برگ مچاله پاییزی در هوا تاب می خورد

دستانش را می گویم.

 از گردنه بغض گذشته اند و آهسته به سمت گریه می روند

چشمانش را می گویم.

 دو ستون کوچک ترک خورده که هر لحظه ممکن است فرو بریزد

پاهایش را می گویم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید