راهی برای رهايی

 

ابرها را به خاک تيره می دوزد باران؛ باران باردار از رايحه پرنده و پروانه. و پيامبران، انسان را به آسمان، به دامان الوهيت ابتدا و انتها. لقد خلقنا الانسان فی کبد؛ پيامبر، تخفيف صعوبت و سختی اين ثقل مداوم روی شانه های کوچک انسان است وقتی امانت، قرعه می شود  و قرعه به نام انسان.

و غار کوچک حرا، زهدان زمين تيره و تار ماست؛ راهی برای رهايی. پيله ای که از پس آن، پيامبری به سوی صفی سرازير می شود که چشمهايش را مثل گنجشککان زمستانی طولانی، سنجاق زده به دست هايش.

و دريا، دست آموز دست های مهربان تو بود و چشم هايت،محمد آفتاب را به مهمانی می برد. محمد، عطر عطوفت و  آيت مهربانی خالق هستی است؛ آفتاب در ذهن و ضميرش، هروله می کند و باران در سينه اش می تپد. او در کم ترين فاصله يک مخلوق با خدا ايستاده.

پرنده ها تداوم بال های جبرئيلند در حرا و آوازهای پاک زمين، ادامه مناجات های محمد وقتی با ندای « بخوان» به سمت مکه سرازير می شود؛ مينوی کوچکی که پيامبر روی هرم زمين بنا می کند؛ سرزمين برادری و برابری.

صلح مثل نخل در دست هايش ريشه می دواند و مکه، وقتی خون غلاف شده فتح می شود. محمد فاتح تمام زيباييهاست، فانوس دريايی ما در شب طوفانی، او قلعه قلب ما را برای هميشه فتح کرده.

و اين است که ستاره ای می درخشد و آهوان رميده را کنار چشمه ای جمع می کند که از زلال ترين تبسم های خدا جوشيده.

اينک ماييم و بعثت ختم رسولان. متبرک باد نام تو و مبارک باد ردای رسالتی که بر شانه هايت انداخته ای.

/ 0 نظر / 3 بازدید