چقدر بايد آدم برفی می ساختی

درست وقتی که ما برای ساختن آدم برفی هر کدام دنبال هويج و شال گردن و گردو و دگمه و کلاه و چيز های ديگر رفته بوديم  تو تمام برفهای زمين را با دستهايی که يخ بسته  بود زير پاهايت جمع کرده بودی و آدم برفی می ساختی. تنت، کوره داغ بود و بخار از روی انگشتهايت بلند می شد. آدم برفيهايت را بايد می فروختی به مردی که سر و کله اش ، هميشه چند روز مانده به عيد پيدا می شد. خواهرت ،‌تب کرده بود و تو که هيچ دلبستگيی به آدم برفی نداشتی و مثل آهن ربا ، هميشه می چسبيدی به کتاب و کلمه، حالا فقط برف را می شناخت . چقدر بايد آدم برفی می ساختی تا دکتر را از شهر می آورديم به ده . ديشب هرکاری کرديم نيامدی خانه، انگار که صدايمان را نمی شنيدی. صبح داشتيم آدم برفی هايت را نگاه می کرديم . هر چقدر به صبح نزديک شده بودی ، آدم برفی هايت کوچک و کج و معوج شده بود، ‌مثل مشق های ما وقتی خوابمان می گيرد. حالا هم کنار آخرين آدم برفی ات ايستاده بودی . ترسيديم بياوريمت خانه،‌حتم دارم می آورديم ، آب می شدی. آن روز هوا سرد بود،‌سرما تا مغز استخوان همه ما پيش رفته بود . زمين سفت بود و به سختی می کنديمش .

/ 1 نظر / 4 بازدید
فرامرزي

متن بسيار جالبي بود اميدوارم در اينده ي نزديك شاهد متن هايه پر باري از طرف شما باشيم به اميد موفقيت شما از طرف خواهرت