تا از هر چه غير تو ...

 

تو نديدی

انگشتان دستی را که مثل يک موج نرم به تناوب روی پرهای بالشت

می نشست و بلند می شد.

خواب بودی

و بيدار شدی برای آسمان سرمه ای شب.

 

 

جای خون، کمی باران در رگ هايم می خواهم

نم نم باران پاييزی، کمی آسمان، کمی پرنده

شبنم ايستاده روی خش خش خاموش باغی متروک در گوشه ای از شهر.

 

به طواف اين تن و ترديد آلوده

ثانيه های آلوده

حرف های آلوده

خنده ها و گريستن های آلوده

گرفتارم.

می خواهم کمی شبيه يک قاصدک شوم

شبيه هوای معطر کوهستان

شبيه آويشن

شبيه يک شکوفه

شبيه فرشته ای که در نگاه خيره يک نوزاد متولد می شود

شبيه ابری که شکل می گيرد

شباهت دوری به کوچ يک پرستوی کوچک

شبيه باد وقتی غروب بارانی خود را به زنگوله های گله يک چوپان می کوبد.

 

می خواهم از چنگال های تنم که به پوست روحم پنجه می کشند، مصون شوم

از زوزه گرگ های رگ هايم

کمکم کن تا از هر چه غير تو، تهی شوم.

/ 2 نظر / 3 بازدید
RoNaK

تابستان که گذشت پاييز می آيد. گرما رفته ‌رفته‌ کم می شود، روزها کم کم کوتاه و شبها بلند می گردد. بادهای سرد می وزد، برگها زرد می شود و می ريزد، باد برگهای خشک را به هر طرف می برد. صفای باغ و بوستان می رود، گرمی و روشنايی خورشيد به ما کمتر می رسد. با اين همه پاييز فصل زیباییست .................................................................................................................................. سلام حسن عزیز.خوبی؟‌من برگشتم....منو یادت میاد؟؟؟‌:) مثل همیشه زیبا نوشتی ... منتظر حضور گرمت هستم :) موفق باشی...خداحافظ

sara

سلام حامد هرجای دنياکه باشم متنهای زيبای تو روحم رو صفا ميده. اينو بدون هرکاری کنی از خودت نمی تونی تهی بشی.خودت رو درياب عزيز.................