پشت صحنه

 

دیده ای بعضی وقت ها چطور زیر پای آدم خالی می شود؟ چطور لفظ های بت واره ای مثل عشق، حقیقت، افتخار، قهرمان، هدف، آینده و امثال آن مثل آدم برفی هایی مطیع و منفعل در برابر پرتوی که در ذهن تو تابیدن گرفته تاب نمی آورند و ذوب می شوند؟ دیده ای بعضی وقت ها جاندارترین مفاهیمی که در ذهن تو لانه کرده بودند به یک باره به کالبدی بی روح بدل می شوند و مترسک وار پوچ و توخالی چشم در چشم تو می دوزند؟

دیده ای بعضی وقت ها زندگی با همه رنگ و لعابش چقدر به یک باره در برابر تو و خواست هایت دست خالی می شود در برابر آن چیزی که در درون تو پدیدار شده با آن که خودت هم نمی دانی سر و کله این گیاه سبز نورس در درون تو از کجا پیدا شده؟

دیده ای بعضی وقت ها انگار یک لحظه چشمانت به ورای رنگ و لعاب می افتد؟ لحظه ای که شاید در قیاس با روزهای عمرت به درخشش کوتاه رعد و برق می ماند اما همان یک لحظه کافی است که ذهنت را به بخشی از پشت صحنه هستی بکشاند. به این می ماند که زن و مردی درست در لحظه عشق بازی وقتی با حرارت تمام بوسه از لب های هم می گیرند در ذهنشان درگیر حفره توخالی و تاریک بخشی از جمجمه که پشت چشم ها قرار دارد یا استخوانی که پشت آن لب های سرخ داغ وجود دارد شوند، پشت صحنه این مغازله چیزی جز جمجمه ای هول آور با حفره های توخالی اش نیست. معلوم است که اگر این پشت صحنه غالب شود آتش همه بوسه ها خاموش خواهد شد. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
بهار

سلام.امیدوارم سال نو سال پرباری برات باشه.مثل متن های زیبا و پرمعنایی که مینویسی.[گل] من همیشه با خوندنشون به یه نگاه تازه میرسم.لبریز میشم.

سارا

خیلی به دلم نشست[لبخند]