دنبدترین ژانر برای نوشتن اما ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

همین حالا  که نه، چند دقیقه ای است  از تئاتر شهر رسیده ام. هوا، محشر بود بیرون.  یک آرزوی نوستالژیک که می دانم محال است اما آرزو که هیچ وقت مالیات نداشته؛ کاش تهران هوایش همین جور می ماند؛ همیشه مثل حالا.

توی تاکسی به راننده گفتم باران هم از این همه اراجیف که به دروغ  روی در و دیوارهای شهر چسبانده اند لجش گرفته، وقتی پوسترها، شعارها، کت شلوار اتو کشیده و لبخند سیاست ورزانه کاندیداها مثل بستنی قیفی آب می شود روی دیوار. آقای لاریجانی، شعار «هوای تازه» را برای فعالیت های انتخالاتی شان برگزیده اند.  شعار قشنگی است اما مثل این می ماند که بچه ای، شلوار بابایش را پوشیده باشد، این حرفها برای لاریجانی، زیاده از حد،  گشاد است. لاریجانی با برنامه های «چراغ» و «هویت» نشان داد که هوا برایش چندان هم تازه نیست. او با همکاری سعید امامی روی آبروی شریف ترین فرزندان این سرزمین قمار کرد. قمار بر سر آبروی چراغ. خوانده ایم که « چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد» و به قول سروش، ریشه اش هم می سوزد.

قمار بر سر آبروی استاد فرهیخته ای همچون عبد الحسین زرین کوب. پیرمرد روشن ضمیری   که در خلوت خود کار می کرده و جز برای عرفان و اندیشه نمی نوشته، در دوره صدارت آقای لاریجانی بر صدا و سیما در کمال شگفتی به عنوان برانداز و معارض حکومت معرفی می شود. من از آرمین شنیدم که استاد حتا هزینه عمل جراحی آب مرواریدش را هم نداشته.  مثال ها بسیار است وقتی شاملو از سوی همین دار و دسته در ستون «نیمه پنهان»  کیهان به جاسوسی برای آلمان متهم می شود یا گلشیری و ... بروید و ببینید که در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی که یکی از اجزای مانیفستش را امروز،  دفاع از آزادی بیان و قلم معرفی می کند، امثال گلشیری، برای برگزاری یک جلسه داستان نويسی مثل آواره، هر هفته باید محل تجمعاتشان را تغییر می دادند و با تشویش و دلهره چند خط داستان  برای هم می خواندند؛ انگار که چریک هایی برای  مبارزه مسلحانه با حکومت. دو روز پیش همسرش، فرزانه طاهری در شرق گفته بود که چه بر سر او و فرزاندانش آوردند.  چطور پسرش در مراسم تدفین مختاری وقتی صدای موتور را از دور می شنود خود را سپر پدر می کند. بخاطر همین است که وقتی آقای رفسنجانی، امروز و در آستانه انتخابات،  مدعی دفاع از آزادی قلم می شود، آدم کمی مورمورش می شود. راست گفته اند که ایرانی ها حافظه تاریخی ندارند و اتفاقا بخاطر همین است که امثال آقای هاشمی  دایه و داعیه دار آزادی می شوند.

بگذریم. یک کلمه میخواستم بگویم که بروید و حتما نمایش دن کیشوت در تالار قشقایی تئاتر شهر را ببینید، برای درمان افسردگی فوق العاده است ... اما کشید به این جا.  چه  می شود کرد. یکی از دوستان برایم می گفت این جوری ننویس و کار همیشگی خودت را بکن اما ...  سیاست، وجه تحمیلی زندگی امروز ماست. من بدترین ژانر برای نوشتن را همین می دانم با این همه، گنده گویی نباشد این حداقل ترین ادای دین به دیاری است که زندگی ما در آن رقم می خورد.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
axemah

سلام . پس زنده هستيد! انشالله هميشه زندگی کنيد ! پ.ب