برای «عکس ماه» که دوست ندارد به او بگويم استاد! و برای دوست طبرستانی ام «عطايي» که بزرگترين مشکل زندگی اش تلفظ صحيح « ر » است.

تعلل در جابجايی

مردم توی ميدان اصلی شهر جمع شده بودند. قهرمان در مرکز ميدان روی دست های مردم بصورت افقی، اريب و تک و توک عمودی بالا پايين می رفت. هر چقدر به مرکز ميدان نزديک می شدي توده مردم متراکم تر می شد؛‌ انگار توده ای از زنبوران در شش ضلعی های کندوها. دهان مردم لاينقطع مثل ماهی های آکواريوم باز و بسته می شد: هيبيب هورا! هيبيب هورا!

قهرمان چهار ساعتی می شد که مثل يک پاندول در ارتفاع ۵/۳ - ۵/۱ متری از سطح زمين نوسان می کرد. او از ساعت پنج عصر که حرکت پاندولی را شروع کرده بود، همچنان احساس خوشايند تماس انگشت ها و ساعد های هوادارانش را با خود يدک می کشيد. اين احساس بويژه زمانی تشديد می شد که سر و کله زنان و دختران زيبا در ميان گروه های مامور حرکت پاندولی پيدا می شد، قهرمان بدون آنکه کسی بويی ببرد سعی می کرد بيشترين تماس را از اين ناحيه تجربه کند.

گروه حرکت پاندولی هر پنج دقيقه به پنج دقيقه عوض می شد و گروه تازه نفس می آمد. لحظه تعويض، ريسک خطرناکی بود و مهارت زيادی می طلبيد که بدون کوچکترين آسيبی به قهرمان، نفرات جايشان را تغيير دهند، برای کاستن از اين ريسک، گروه قبلی قهرمان را دو متر بيشتر از معمول به بالا پرتاب می کرد تا گروه بعدی فرصت جابجايی را داشته باشد. در يکی از اين جابجايی ها بود که بال چپ گروه جايگذين که مسوول مهار بالاتنه قهرمان بود با تعلل جابجا شد و قهرمان از ارتفاع ۳/۵ متری با کله به سيمان سفت مرکز ميدان اصابت کرد. کمی بعد صدای آژير آمبولانس با هيبيب هورای جمعيت قاطی شده بود.

/ 2 نظر / 2 بازدید
axemah

راستش متوجه ی ارتباط اين متن شما با خودم نشدم ... اما حتما ربطی دارد که ئر حد سواد جلبکی مانيست ( کلمه ی جلبک عاريه است از جناب آقای فرامرزی ... استادی که همه را استاد می بينند ... حتی عکس ماه را .... ) پ . ب

عطايي

آقا دست شما درد نکنه... داشتيم؟!